۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

اعدام - حالت تهوع میگیرم از این شعر

"خبر کوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ کردند!
خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزيد
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گريه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌
چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود
عزيزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگيز دنيايی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروايی‌ می‌کند آنجا
طلا، اين‌ کيميای‌ خون‌ انسان‌ها
خدايی‌ می‌کند آنجا
شگفت‌انگيز دنيايی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سياهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بيهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ريزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجير
عزيزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ ياران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
اميد آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پايان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند
عزيزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخيز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌ميريم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
اين‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گيريم‌
از آن‌ ماست‌ پيروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌
عزيزم‌
کار دنيا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهيدان‌ می‌دمد امروز
نويد روز آزادی‌ست‌." هوشنگ ابتهاج(ه ا سايه)
به اميد روزی که انسان ها برای بيان عقايد خود به بند کشيده نشوند و مجازات اعدام از صحنه روزگار حذف گردد.

0 نظرات:

ارسال یک نظر