وقتی یه روز صبح صفحه فیس بوک رو باز میکنی و میبینی که عشق اول زندگیت (که برای اولین بار تو ده سالگی مزه عشق رو بهت چشونده، طبیعتا عشق یکطرفه و بی پاسخ البته) با زنش که اون رو هم خیلی دوست داری و ازش خوشت میاد جفتی کت چرمی تنشون کردن و با پس زمینه پارچه مخمل قرمز عکس انداختن و جای تنها چیزی که توی اون عکس خالیه یه موتوره میفهمی که چقدر گذشت زمان آدمها رو از هم دور میکنه، گذشت زمان و البته اضافه کنم جنوب کالیفرنیا ... خوشم میاد همه کسانی که باید برن اونجا زندگی کنن خودشون خود بخود میرن بالاخره انگار یه قانون فیزیکی نانوشته وجود داره که اونایی که باید رو بالاخره میکشونه اونطرفی، مثل بچگی ها که براده آهن رو با ماسه مخلوط میکردیم میریختیم روی صفحه کاغذ زیرش آهن ربا حرکت میدادیم بعد میدیدیم جل الخالق چطور براده های آهن حرکت میکنن و ماسه ها نه!!!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر