از چند روز پیش که مقاله شادی صدر و پشتش عکس العمل خانمهایی رو خوندم که به نظر میومد خیلی از این موضوع آزار و اذیت خیابانی و نگاهها و متلکهای کثیف بعضی یا همه آقایون رنج کشیدن متعجبم که چرا من چنین حسی ندارم؟ یا حداقل به این شدت ندارم. من هم توی همون کوچه ها و خیابونها بزرگ شدم؛ توی همون تاکسی هایی سوار شدم که اگر دونفره جلو مینشستیم راننده به احتمال خوبی حال میکرد که دستش رو به جای دنده روی پروپاچه ما بذاره. همون خیابونهایی رو هر روز از خونه تا مدرسه و بالعکس متر کردم که توش پسرهای دبیرستانی کمین کرده بودن که تا رد میشیم متلک آبدار مناسب حالی بندازن و خودشون و بقیه رفقاشون قاه قاه بخندن.
خداییش هم من سوژه متلک توپی بودم. به مانتوی کیسه ای جلو بسته و مقنعه پشت کش دار اضافه کنید عینک ته استکانی گنده زرد، یک جفت ابروی پاچه بزی و یه خرمن سبیل، که اون روزها اجازه نداشتیم بند بندازیم، خودتون متوجه میشین چرا. متلک آب هویج بدم خدمتتون و عینکی چارچشمکی و اینا که دیگه خوراک روزانه بود. اما یکی از این متلک ها که خوب هنوز یادم هست این بود که پسره خیلی جدی اومد جلو انگار که واقعا یه سئوالی داره، گفت خانوم ببخشید شما پدرتون کارخونه نخ ریسی دارن؟ من برای چند ثانیه هاج و واج بهش نگاه کردم و فقط وقتی متوجه موضوع شدم که شلیک خنده دوستاش محکم خورد تو صورتم ... ولی من خودمم از شدت خنده نتونستم جوابشو بدم و همه مون با هم شروع کردیم به خندیدن.
من فکر میکنم شاید این عدم حساسیت من برمیگرده به دلایل شخصیتی و تربیتی و خانوادگی که بعدا یه جای دیگه مینویسم. اما لابه لای همین افکار کم کم به ذهنم رسید که شاید هم اتفاقی که درسن پایین تر از متلک شنوی برام افتاد در این بی حسی من بی تاثیر نباشه.
پنجم دبستان بودیم که یه روز گفتن بیاین برین امتحان مدرسه تیزهوشان بدین، ما هم رفتیم. تابستون که شد یه روز زنگ زدن که دخترتون تو امتحان قبول شده و بیاین مصاحبه. روز مصاحبه یک روز قبل از تاسوعا عاشورا بود و من درست یادم هست که مادر و بابا خیلی با خودشون کلنجار رفتن که آیا روز مصاحبه برخلاف اعتقادشون لباس مشکی بپوشن که آینده دخترشون خراب نشه یا اینکه سر اعتقادشون وایسن و با همون لباسی که معمولا میپوشن اونجا حاضر شن. آخر سر یادمه که یه چیزی این وسط انجام شد، چیزی مثل سورمه ای که تیره باشه ولی مشکی هم نباشه، که هم به نعل زده باشیم هم به میخ. اما شرط میبندم که اگه بابا اون موقع میدونست که با چه کسانی قراره طرف باشه با کراوات قرمز میرفت! حیف که دیگه نیست که ازش بپرسم.
طبق اقرار بعدی خود خانم مدیر مدرسه تیزهوشان اون سال اولین و آخرین سالی بود که سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (که از این پس در این نوشته سمپاد خوانده خواهد شد) به طور آزمایشی تصمیم گرفته بود که بچه ها رو فقط از روی تست هوش اولیه گزینش کنه و به مصاحبه که ظاهرا سالهای قبل یک جور گزینش عقیدتی و ارزشی بوده وزن نده، یا وزن کمی بده. بنابراین توی مصاحبه هم از ما سئوالات خیلی کلی پرسیده شد مثل اینکه چه ورزشی میکنی یا تفریحاتت چیه و از این حرفا، فقط یادم هست که ازم پرسیدن که نماز میخونم یا نه و منم بعد کمی منّ و منّ دروغکی گفتم که میخونم، ولی بابا فوری اضافه کرد که "البته شکسته بسته ... خودتون میدونین دیگه، جوونای این دور و زمونه ..." و یکی از آقایون مصاحبه گر که ریش تراشیده و تر وتمیز بود فوری از رو سئوال رد شد و نذاشت شوک زیادی به اون یکی آقاهه که ریشو و پیرهن روی شلواری بود و به وضوح حزب اللهی میزد وارد شه.
خلاصه مصاحبه هم به خیر و خوشی انجام شد و ما مفتخر به دریافت نشان تیزهوشی از دست سرکار خانم حائری زاده مدیره فخیمه مدرسه فرزانگان تهران شدیم (الان داشتم فکر میکردم که اگه بخوام یه صفحه تو فیس بوک درست کنم که بگه "من شرط میبندم که میتونم حداقل ایکس نفر پیدا کنم که از خانم حائری متنفرن" ایکس رو باید چند بذارم؟!)
مدرسه که شروع شد دیدیم که توی بچه های همسال ما به طور مشخصی تعداد بچه "طاغوتی" ترها از بقیه سالها بیشتره که دلیلش هم ظاهرا همین مصاحبه غیر گزینشی غیر ارزشی بود. همون روزای اول مدرسه که سر هر کلاسی خودمون رو معرفی میکردیم یادمه که خانم معلم علوم اجتماعی وقتی اسم من رو شنید جلوی همه و باصدای بلند ازم پرسید: "تو همونی هستی که سانفرانسیسکو به دنیا اومده؟" و من که بدجوری از طرز تلفظ غلیظ و طعنه آمیز خانم معلم جا خورده بودم گفتم که بله. باز پرسید که بورلی هیلز رفتی تا حالا؟ تا چند سالگی اونجا زندگی کردی؟ گفتم هیچی سه ماهه که بودم و مادر و پدرم درسشون تموم شد برگشتیم ایران و من اصلا هیچی یادم نیست و از اون به بعد هم هیچوقت نرفتم. یادمه که بعد کلاس چند تا از بچه ها هم اومدن ازم پرسیدن که چی و کی و کجا و چطور ... تا اون روز من فکر نکرده بودم به این موضوع که محل تولدم ممکنه برای کسی حتی جالب باشه، چه برسه که بعدا تلویحا به عنوان جرم شناخته بشه.
یک کم که جا افتادیم و دوست و رفیق پیدا کردیم و از قپی اومدنهای کی از کی تیزهوش تره برای هم در اومدیم، دار و دسته بازی ها و گروه و گروه کشی شروع شد ... یه عده رفتن دنبال بسکتبال بازی کردن و ورزش، یه عده از همون اول دنبال درس و المپیاد و دانشمندی و یه عده قلیلی هم مثل من دنبال مسخره بازی و خنده و سر به سر دیگران گذاشتن. خصوصا توی سرویس از خونه به مدرسه و بالعکس یادمه که خیلی خوش میگذشت. هرروز پول جمع میکردیم و شیرینی مخریدیم سرراه برگشت به خونه، توی سرویس هم خنده بازار بود، سر به سر سال بالایی ها میذاشتیم و جیغ و داد و سرتو بکن از پنجره بیرون به ماشینا زبون درازی کن و ... اصلا فکر هم نمیکردیم که کار بدی میکنیم، الان که خوب فکر میکنم میبینم که واقعا به اقتضای سن و سالمون خیلی هم عجیب نبود این کارا .... اما وای وای وای ... نه نه نه ... آخ آخ آخ ... یک دختر تیزهوش باید نمونه باشه، شماها نماینده های سمپاد توی جامعه هستین، شماها باید عین خاله خان باجی ها خانوم باشین، این پاتون رو بندازین رو اون پانون و جدی باشین؛ یعنی چی که جای بحث علمی تو سرویس سرتو از پنجره کردی بیرون؟ برای چی نون خامه ای پرت کردی به ماشین مردم تو خیابون ... چرا ادای معلم هارو تو سرویس در آوردی؟ وای وای وای ... چرا گفتی که از پسر همسایتون خوشت میاد؟ مگه دختر تیزهوش اصلا از پسر خوشش میاد؟ اصلا ما فکر نمیکنیم تو بتونی به تیزهوش بودن ادامه بدی با این وضع ...
این حرفا البته هیچ کدوم شفاها یا کتبا و مستقیم گفته نمیشد بلکه همه اش رو یا به سبک معظم له خطاب به دشمن فرضی و خیلی کلی و در لفافه سر صف میگفتن یا میتونستی از توی نگاه ناظم ها و بعضی معلم ها بخونیشون یا اصلا گاهی توی هوا استشمام کنی.
تابستون سال دوم راهنمایی مدرسه یه اردو ترتیب داد به اصفهان و بختیاری، اردوی چهار روزه که ازهمه مقاطع هم توش بودن به علاوه شیش هفت تا از معلم ها و ناظم ها. رفتیم مجتمع جهانگردی سامان توی یک ویلای بزرگ و همون شب اول وقتی همه خوابیدن با چند تا از بچه ها نقشه کشیدیم که با بالش حمله کنیم به اتاق بغلی ... مدتی که از خاموش شدن چراغا گذشت و مطمئن شدیم که همه خوابن چهار پنج نفری با بالش حمله گاز انبری رو شروع کردیم و چند ثانیه بیشتر طول نکشید که همه اون شیش هفت تا معلم و ناظم که توی یه اتاق دیگه خوابیده بودن سراسیمه خودشونو رسوندن به محل حادثه و ما رو درحال روده بر شدن از کف زمین جمع کردن و با نگاههای بسیار خشمناک و شماتت بار و پچ پچ های بسیار مشکوک بین خودشون به ما فهموندن که یه ذره بیشتر نمونده که صلاحیت تیزهوش بودن رو از دست بدیم.
حالا که فکر میکنم میبینم که برای من این طرز نگاههای ملامت کننده معلمها و ناظم ها و خانم حائری که به زبون بی زبونی به ما میفهموند که تو از جنس ما نیستی و تو صلاحیت نداری و تو بلند میخندی و تو همیشه مجرمی و هر اتفاقی که میافته یه سرش به تو میرسه خیلی بیشتر از نگاههای کثیف بعضی مردها تو خیابون و متلک هاشون و مالش های توی تاکسی تنفر دارم.
بگذریم، اردو تموم شد و ما رفتیم سر خونه زندگیمون تا اینکه روز ثبت نام سال سوم راهنمایی شد. وقتی رفتیم برای ثبت نام ناظم مقطع ما، که در نفرت انگیزی برای من با خانم حائری برابری میکنه (وباید یادم باشه که براش یه صفحه شرط بندی توی فیس بوک درست کنم) به مادرم مفتخرانه اعلام کرد که دختر شما روفقط به عنوان "مشروط اخلاقی" میتونیم ثبت نام کنیم.
مادر: "چرا خانوم، مگه دختر من چه کار کرده؟"
خانم شبستری: " ایشون یک سری حرکاتی انجام داده اند توی اردو که شایسته یک دختر تیزهوش نیست، من صلاح نیست که جزئیاتش رو بگم"
و من اونجا داشتم به خودم میلرزیدم که الانه که خانم شبستری یا ماجرای بالش رو لو بده یا قضیه احضار روح رو و مامانم هم برگرده محکم بزنه تو گوشم. داشتم تصویر آهسته صحنه توگوشی خوردن رو تو ذهنم بازسازی میکردم که دیدم مادر از جا بلند شد و گفت: "خانم محترم یک دسته دختر دوازده تا شونزده ساله به همراه یه لشکر مربی آخه مگه چه کاری میتونن بکنن که اینقدر غیر اخلاقی باشه؟ ما اصلا باید فکر کنیم راجع به اینکه میخوایم دخترمون رو تو همچین مدرسه ای که توش خنده و شیطونی جرمه ثبت نام کنیم یا نه" و از همونجا رفتیم خونه. توی راه من هنوز متعجب بودم که پس چرا مادر حداقل نمیپرسه که چه غلطی کردی آخه دختر؟ تا کی میخواد صبر کنه؟ نکنه شب تو خونه جلوی بابا میخواد بازجوییم کنه ... خونه که رسیدیم و بابا هم اومد جلسه خانوادگی شروع شد، ولی صحبت فقط از این بود که آیا چند روز مونده به شروع مدارس میشه جای دیگه پیدا کرد یا نه.
من البته خودم اصلا دلم نمیخواست که از اون مدرسه در بیام و به همین راحتی از تیزهوشی استعفا بدم و دوباره برم قاطی بچه های "مدرسه معمولی". بالاخره هرچی باشه توی این دو سالی که اونجا بودم دل خیلی از بچه های دوست و آشنا رو آب کرده بودم و کلی ابهت و احترام بابت همین مدرسه برای خودم بهم زده بودم. همه همیشه میومدن و سئوال های درسیشونو از من می پرسیدن، بهم یه جوری نگاه میکردن که انگار از اونا یکم بهترم و برام خیلی سخت بود که از همه این دبدبه و کبکبه دست بکشم. با اصرار من خلاصه قرار شد که زیر ورقه مشروطی رو امضا کنیم که هم من بی جا و مکان نمونم و هم پیش چشم همه خوار و خفیف نشم آخر عمری. و خلاصه اینجوری شد که من در سن نحص سیزده سالگی امضا دادم که مشکل اخلاقی دارم. جز من سه چهارتا دیگه از همرزمان حمله بالشی هم همین بلا سرشون اومد. سر این ماجرا هم توی خونه هرگزهیچ تذکری به من داده نشد و حتی هیچ سئوالی هم از من پرسیده نشد ...
اما چشمتون روز بد نبینه که تمام سال سوم راهنمایی مجبور بودم نگاههای زشت و توهین آمیز همه ناظم ها و بعضی معلم ها رو تحمل کنم و همه اش به خودم بلرزم که نکنه یه خطای دیگه ازم سر بزنه و وسط سال عذرم رو بخوان. البته دروغ چرا تو همون سال هم یک کم که گذشت و ماجرای "مشروط اخلاقی" فراموشم شد دوباره دو سه تا دسته گل گنده دیگه به آب دادم. مهمترینش این بود که یکی از سوگلی های خانم حائری رو که سه چهار سال هم ازما بزرگتر بود باهمدستی دوسه تا از همون همرزمان بالشی سر کار گذاشتیم. یه داستان ساختیم از یه پسری که اصلا وجود خارجی نداشت و وانمود کردیم که پسره یک دل نه صد دل عاشق سوگلی خانم حائری شده. از طرف پسره تو جردن با دختره قرارمیگذاشتیم و حتی آمار هم گرفته بودیم که چند درصد از بچه های هر مقعطع مطلعن که این قضیه سر کاریه و چند درصد فکر میکنن که واقعیه و چند درصد اصلا از ماجرا بیخبرن. آمار رو هم روی یه کاغذ آ چهار با نمودار میله ای که تازه تو کلاس ریاضی یاد گرفته بودیم رسم کردیم و یکی از بچه ها هم ازش یک عالمه فتوکپی گرفت و دوبرار قیمت فتوکپی توی مدرسه فروختیم، برگی ده تومن. سندش هم توی خونه یکی از همین بچه ها موجوده. همه چی داشت خوب پیش میرفت و ما هرروز سوژه خنده داشتیم تا اینکه سر آخر دیگه خود خانم حائری زحمت تذکر شفاهی رو توی دفترشون کشیدن و گفتن که این کار رو بس کنید!! ما هم خیلی ترسیدیم و بس کردیم و رفتیم به دختره راستشو گفتیم و عذر خواهی کردیم ... ولی باز هم نفهمیدیم چرا و به خانوم حائری اصلا چه ربطی داره...اما از ترس عزل از مقام شامخ تیزهوشی اینکارو کردیم.
یکی دیگه از شیرین کاریهام هم این بود که توی امتحانات نهایی سوم راهنمایی که میرفتیم حوزه و با بچه های مدارس دیگه مخلوط میشدیم من هرروز قبل امتحان همه بچه های خودمون رو جمع میکردم و میرفتم بالای یه سکو و دعای قبولی در امتحان رو تلاوت میکردم و همه پشت سرم تکرار میکردن. این دعای بی نمک من درآوردی تشکیل شده بود از یک سری اصوات نامفهوم که با یه آهنگ شل خاصی تکرار میشد. و اون موقع اصلا به عقل ناقصم خطور هم نمیکرده که چه جرم بزرگی دارم مرتکب میشم، یه چیزی تو مایه های اقدام علیه امنیت ملی در اشل مدرسه.
گذشت تا اینکه تابستون شد و امتحان به اصطلاح "فیلتر" رو که برای رفتن به مقطع دبیرستان همون مدرسه بود دادیم. وقتی جوابها اومد من نمره کافی رو آورده بودم و خوشحال و خندان رفتیم برای ثبت نام که ناگهان دیدم که اسمم توی لیست اخراجی ها روی دیواره. چرا؟ چی؟ کی؟ کجا؟ بعله، نخیر، باشه، نباشه.... و خلاصه اینکه این دخترِ حالا چهارده ساله مشکل اخلاقی دار دیگه نمیشه قاطی بچه های ما باشه چون نه تنها خودش مشکل داره بلکه داره اخلاق بقیه رو هم خراب میکنه.
ای بابا آخه چرا؟ و تنها جوابی که خانم حائری زاده با اون لبخند زورکی و آرامش کاملا مصنوعیش به بابا داد این بود: "معیارهای خانوادگی شما با معیارهای مدرسه ما و سمپاد منطبق نیست"
و هرچی بابا سعی کرد که بفهمه این معیارهای از پیش اعلام نشده چی هستن و چرا از روز اول کسی یه کاغذ نداده دستمون که اینها معیارهای مدرسه ماست و یا رعایت میکنین یا میفرمایین مدرسه "معمولی"، بازم مرغ خانم حائری یه پا داشت و اونم تکرار این جمله بود :
"معیارهای خانوادگی شما با معیارهای مدرسه ما و سمپاد جور نیست".
من اونجا برای اولین بار متوجه شدم که معیار یعنی چی: یعنی که بابات به جای کراوات و ادکلن چفیه و گلاب به خودش بزنه بیاد انجمن اولیا مربیان خیلی بهتره؛ یعنی که متولد سانفرانسیسکو نباشی؛ یعنی که توی مدرسه دخترونه که هیچ جنس ذکوری جز آقای طلایی، بابای مدرسه، و گربه نره وجود نداره بلند نخندی؛ یعنی که نری به همه بچه ها شماره صفحه کتاب زیست شناسی مقدماتی رو که راجع به تولید مثل پستاندارانه لو بدی و از نحوه تولید مثل گاو نتیجه بگیری که لابد آدمیزاد چه جوری تولید مثل میکنه و ... چون اینا همه مشخصات یک دختر تیزهوشه و تو هیچکدومو نداری، خاک بر سرت. حالا بشین و همه دوستات که دانشمند شدن تو بافتنی بباف ...
من که دیگه تیزهوش به حساب نمیومدم و هنوز گیج و گنگ این تنزل عظیم درجات بودم باید با خودم کنار میومدم که برم مدرسه معمولی و به خوشحالی بعضی بچه های دوست و فامیل هم توجه نکنم که حالا دوباره من مثل اونها شدم. ولی بابا ضمن ابلاغ رسمی اینکه "خاک برسر مدرسه ای که لیاقت دختر من رو نداره" به خانم حائری زاده، موضوع رو تا سطح رئیس دفتر ریاست جمهوری که سمپاد زیر نظرش بود، پیگیری کرد تا بهشون بفهمونه اگه معیاری وجود داره باید از اول گفته بشه و نمیشه انتظار داشت که همه به یک سری معیارهای تلویحی و ناگفته پایبند باشن و درصورت عدول هم اخراج بشن. (میتونین حدس بزنین که چقدر این روشنگری بابا موثر بود، درضمن مدرک این قضیه هم هنوز توی خونه ما به صورت یه پرونده کلفت از نامه نگاری های بابا به سمپاد و دفتر ریاست جمهوری موجوده.)
من نمیدونم شما کی فرزانگان میرفتید ولی الآن اصلا وضع به این صورت نیست
پاسخ دادنحذفkolesho riz b riz khundam.ali bud
پاسخ دادنحذفama zaheran pedaretun koloft budan ha
zamane ma pul harfe aval ro mizad,khub be iad daram ke ieki az bacheha kam munde be khatere nadashtan shahrieie in madreseie dolati(sampad)az madrese bere
sharmande font farsi nadashtam :D
خب من نمیتونم بگم چقدر برای فرزانگان متاسفم. من توی علامه حلی هم درس خوندم هم درس میدم. عجیبه و البته تامل برانگیزه که اینهمه تفاوت بین یه مدرسه دخترانه و پسرانه وجود داره. ما هر کاری دوست داشتیم میکردیم. تازه تشویق هم میشدیم. حالا چرا برای شما اینجوری بود خدا عالمه.
پاسخ دادنحذفخیلی جالب بود. ممنون از اینکه این رو پست کردی. همیشه واسم سوال بود که تو فرزانگان چقدر سخت گیرن.
پاسخ دادنحذفمن نيز يك به اصطلاح اخراجي تيز هوش هستم .
پاسخ دادنحذفبه علت كودن بودن و اين كه تمام مدت سر كلاس نقاشي ميكردم و نامناسب بودن براي ان مدرسه در پايان سوم دبيرستان و بحبوحه كنكور در پايان شهريور اخراج شدم .
15 ابان يك مدرسه در پسكوچه اي تاريك حاضر شد از من ثبت نام كند تا شايد بتوانم ديپلم بگيرم
پس از بيست سال كه از ان روز ميگذرد تنها حسرت من از گذشته انست كه اي كاش هرگز به ان مدرسه نرفته بودم
mer30 kheili ghashang bood,manam ye tizhooshani boodam ke tamame dorane nojavoonim raft be darsaye balatar az senne khodam engar ke eftekhare ye bache rahnamayi darsaye dabirestani bekhoone,esmesham gozashtan tizhooshan
پاسخ دادنحذفدراین که مدرسه همش سعی داشت شادی ماهارو کوفتمون که و اگه می دیدن کسی شاد هزار حرف و حدیث براش در می آوردن و تحویل خانوادش می دادن شکی نیست و همیشه بدبین بودن بخصوص قدیمیهاشون. اما راستش زمان من هم (که مطمین ام از شما کوچیک ترم )یادمه خانم نافذکلام کوچیکه با من مصاحبه کرد و بجز ورزش و بازی مورد علاقه ام چیز دیگه ای نپرسید و حتی در دوره من کسانی که از مدرسه فرار کرده بودن و رفته بودن تو پارک با چندتا پسر صرفا حال و احوال کرده بودن فقط 3 روز از مدرسه اخراج شدن و بعد هم آمدن دبیرستان. ولی انصافا کمی از مردها و پسرهای جامعه امون نداشتن برای حال گیری.
پاسخ دادنحذفسلام. لینک شما توی فیس بوک شیر شده بود و کلی بحث سر این موضوع بود که این اتفاقات مال چه سال هایی هستند؟ خیلی ها در واقعی بودن این مطلب شک داشتند و به نوعی مبالغه آمیز و دور از واقعیت می دانستند. لطفا بگین این مطالب مربوط به چه سال هایی هستند.
پاسخ دادنحذفممنون از همگی به خاطر علاقه شون به این نوشته. باید بگم که این چیزی که من نوشتم عین واقعیته و داستان نیست. من از سال شصت و هشت تا هفتاد و یک شمسی به مدرسه فرزانگان تهران میرفتم و شنیده ام و میدونم که چند سال بعد از ما خیلی چیزها عوض شد خصوصا با رفتن مدیر مدرسه خانم حائری زاده. ایشون بعدش یه مدرسه غیر انتفاعی به نام خرد در تجریش باز کرد که محیطش و سخت گیری هاش زمین تا آسمون با فرزانگان فرق داشت و آزادتر بود.
پاسخ دادنحذفاین زیر نظر چندتا از همکلاسی های سابقم رو میذارم که تو فیس بوک برام نوشتن، برای اینکه ببینید این تجربه مشترک بوده و فقط تجربه شخص من نبوده.
پاسخ دادنحذف,aval az hame begam ke man oon ghesmate DOAYE GHABL AZ EMTEHAN ro kamelan yadame va ba yad avarish bazam mikhandam:))kheili aali bood.
پاسخ دادنحذفbebin man fekr mikonam in etefaghi ke tooye madreseye ma mioftad ghesmati az chizi bood ke tooye jamee bood va hast hanuz ke tamame oon ham nashi az noe hokoomat nist va rishe aye amighe farhangi o mazhabi dare ke in ro elgha mikone :" ye zane khoob bayad intori bashe o oon tori nabashe vaela bayad hazf beshe".
va kolan inke ghabl az inke be to be onvane ye adam negah beshe to yek zani ke osoolan in zan boodan ham ye mahdoodiyate....
man yadame ke oon khanoom azade ye mariz hamishe be man gir midad ke chera fokol dari!!!( hala nist ma kheili ziba boodim oon rooza) ya inke chera in hame basketbal bazi mikonin...aslan in basketbal bazi kardane ma jorm bood be tanhaee...
man fekr mikonam khatereye talkhe to va hameye khaterehaye talkhe mokhtalefe maha va nefrat hamoon
rishe haye farhangiye mostarak daran ....ke shayd naslha tool bekeshe ta az bein bere...
bazam in kheili ali boode ke pedar o madare bashooret poshte saret boodan o azat hemayat kardan.
be omid inke in adama ziad tar beshan .:)
man oon madrese moondam,kheli vahshatnak bood ke doostam ro ekhraj kardan,man hesse bady dashtam ke chera ekhraj nashodam!!!!!!!!!
پاسخ دادنحذفمن کاملا ماجرایی که تعریف کردی یادمه. با خوندن نوشته ات یه آن اون برد سبز بدرنگ که نوشته ها رو روش زده بودن اون لحظه اضطراب و اون حالی که داشتیم یادم امد. اونایی که تجربه مدرسه فرزانگان رو ندارن سخته براشون درک کردن ماجرا. من تعهد اخلاقی دادم چون توی برنامه دهه فجر "سلام سلام صد تا سلام" خونده بودم . چون یه برگه پیدا کرده بودم که یکی روش راجع به این زن یکی از معلمهای مرد قرص ضد بارداری میخوره یه چیزایی نوشته بود پیدا کرده بودم.چون کفش سفید میپوشیدم و بچگی می کردم. میدونم مدارس دیگه هم همین ... بود اما فرزانگان تلاشش میکرد تا اونجایی که میتونست ما رو بکوبه. انگار هدفش این بود که یه عده رو بچه با استعدادو جمع کنه بعد بکوبه تو سرشون که نه بابا همچین پخی هم نیستین. من تا مدتها افسردگی داشتم. هنوز جای خود زنیهایی که اون موقع کرده بودم روی دستامه. اما یه چیزی بهت میگم باورت نمیشه من هیچ زخمی توی دلم نیست و از هیچ کدوم کینه ندارم. خودمم گاهی وقتا تعجب میکنم اما نه یه بار دیگه از خودم پرسیدم از هیچ کدومه اون آدما متنفر نیستم.
پاسخ دادنحذفnemidoonam daghighan cheraa, vali manam fekr mikonam ke etefaaghaati ke too oon senne hassas baraamoon oftaade kheyli too shakhsiyatemoon ta'sir gozaashte, va man hamishe fekr mikonam ke oon feshaare roohi ke too oon chand saal hes kardam, hichvaght dige tajrobe nakardam (khoda ro shokr).
پاسخ دادنحذفkolli raftam too khaterate ghadim :) albate bayad eteraf konam man nemidoonestam ke to ro ekhraj kardan!!!!!!!!!
پاسخ دادنحذفrastesh ro bekhay be nazare man osoolan dashtane MADRESE TIZHOOSHAN eshtebahe. man kolli harf daram dar in mored vali kheili tanbalam dar neveshtan. oon moghe ha ham hamishe ensha sakht tarin dars bud baram :D hala say mikonam benvisam be zoodi.
نوشته شما رو خوندم. بنظر من همش درست بود. نشون به اون نشون كه خانم قاسمخان هم توي اون گردش علمي بود و خانم ازاده هم گردش علمي رو هماهنگ كرده بود.
پاسخ دادنحذفجالبه كه هيچكدوم از دو تا عروس خانم حائري زاده با معيارهاي ايشون در مورد حجاب بچه هاي فرزانگان سازگاري ندارند. يادم هست كه ايشون هميشه بچه ها رو بخاطر عقب بودن مقنعه در مدرسه دخترانه توبيخ ميكرد.
پاسخ دادنحذفمن یک نمونه از علامه حلی هستم که اول سال سوم دبیرستان بعد از یک دعوای طوفانی بین والدینم و مدیر دیپلمه و بوکسور مدرسه علامه حلی! بخاطر اینکه چرا در حضور ایشون کاپشنم رو روی دوشم انداختم ! و البته برخی بهانه های دیگر از مدرسه اومدم بیرون و سال بعد هم که این مدیر رو اخراج کردن و بهم پیغام دادن که برگردم ، به علت باز شدن چشم و گوش دیگه برنگشتم!
پاسخ دادنحذفاما جدا از این مسئله خواستم در مورد خانم حائری زاده اطلاع بدم که ایشون الان مدیر مدرسه دخترانه خرد هستند و شاگرداشون هم اونطور که شنیدم خیلی آزادند و ایشون رو دوست دارند . اما الان خانواده ایشون به علت اصلاح طلب بودن شوهرشون بشدت زیر فشار هستند و وضعیت سختی دارند. هرچند از جزئیاتش خبر دقیق ندارم. ولی به نظر من در این شرایط ایشون کمتر از هر وقتی استحقاق تف و لعنت رو دارند
من از سال شصت و هشت تا هفتاد و یک اونجا میرفتم.@ناشناس
پاسخ دادنحذفاگر منظورتون از "کلفت" بودن اینه که با حکومت ارتباطی داشتند پدرم باید بگم که خیر، فقط به عنوان یک شهروند عادی با نهاد ریاست جمهوری نامه نگاری کردن و بعدش هم پیگیر جواب نامه شون شدند که در نهایت هم بدون هیچ دستوری بایگانی شد. @13
پاسخ دادنحذفعلی این اتفاقات مربوط به سالهای شصت و هشت تا هفتاد و یک هست و کاملا واقعی، اینجا تو بخش نظرات کامنت های یک سری از همکلاسهای سابقم رو گذاشته ام که تو فیس بوک برام نوشته بودن و کامنتشون تایید میکنه این تجربه مشترک بوده. @علی
پاسخ دادنحذفبه نظر من آدمها فارغ از وضعیت و شرایط کنونی شون باید مسئول اعمالشون باشن. متاسفم اگر اینطوری که میگی باشه ولی ایشون و شوهرشون هم مثل خیلی های دیگه از جمله کروبی و موسوی قربانی نظامی دارن میشن که سالها سنگش رو به سینه کوبیدن و به خاطرش به صدها نفر از بچه های نخبه این مملکت صدمه روحی روانی زدند. @آیدین
پاسخ دادنحذفاینکه باید افراد مسئول اعمالشون باشن کاملاً درسته و اگر این مسئولیت رو احساس کنن باید لااقل سعی کنن که دیگه این مسائل در آینده تکرار نشه.اما صدمه هایی که ما خوردیم رو نمیشه حاصل از رفتاری عامدانه تلقی کرد.یعنی اونها به باور خودشون قصد صدمه زدن نداشتن بلکه خواهان اصلاح بودن.با رفتارهایی که تو در زمان مدرسه داشتی اگر در آمریکا هم بودی جزو بچه های شیطون و شر به حساب میومدی . اما بحث اینه که آیا این شیطونی برای یک تیزهوش بده یا برعکس نشانه ای از هوش و نبوغه که باید با درایت هدایت بشه تا به نتیجه مطلوب منجر بشه؟در هر صورت به عقیده من در شیوه اداره مدارس تیزهوشان اشکالات اساسی وجود داشته و داره که باید با تذکرات امثال ما مشخص و رفع بشه
پاسخ دادنحذفمیدونی آیدین، یک مشکل بزرگ من با این خانوم اینه که ایشون یک سری سخت گیری های اضافه بر سازمان رو با نظر شخصی خودش توی این مدرسه اعمال میکرد. من برادرم علامه حلی میرفت و یک دهم این مشکلات رو نداشتن اونجا، همونطور که از کامنت ها هم میبینی پسرها معمولا متعجب میشن از دونستن این جو تو فرزانگان. کار دیگه ای که این خانم میکرد و من ننوشتم اینجا (و شاید باید حتما بنویسم) این بود که حاسوس پروری میکرد. در حقیقت همه این کارهایی که ما کردیم رو بعدا متوجه شدم که یک سری از دوستای خودم لو داده بودن به این خانوم به خاطر ترس و تهدید اخراج شدن، این در حدی بود که خانم مدیر مثلا از اونچه تو جشن تولد خصوصی ما هم میگذشت مطلع بود و موقع اخراج همه رو به رومون آورد. حالا ما اخراج شدیم تموم شد رفت ولی این چند نفر مدتها با عذاب وجدان شدید زندگی میکردن به خاطر کاری که کرده بودن تا بالاخره بزرگ تر شدیم و حرف زدیم و یکم قضیه حل شد. من نمیدونم این خانم با خودش چی فکر میکرد ولی مطمئنم که این کارها دستور سمپاد نبود و نه تو تیزهوشان دخترونه بقیه شهرها نه تو مدارس پسرونه چنین جوی وجود نداشت. بعدا من با خیلی از بچه های سمپاد از جاهای دیگه تو دانشگاه شریف همکلاس شدم و میدونم که بقیه جاها چه خبر بوده. من به این جهت شخص این خانم رو اسم بردم (و اگه دقت کنی اسم بقیه ناظم و معلم ها رو نبردم) که فکر میکنم شخصا مسئول این اتمسفر مریض و خراب بوده و از جایی دستور نمیگرفته که این همه سخت گیری بی مورد بکنه. بقیه مسئولین اون مدرسه قربانی نظام دیکتاتوری خانم حائری بودن و شاید به اون اندازه تقصیر نداشته باشن. @آیدین
پاسخ دادنحذفجالب بود
پاسخ دادنحذفبه نظر من تبعیض بین زن و مرد همیشه باعث این مشکلات میشه.
مثلا اجبارهای غلط که به اسم دین وجود دارد(ولی در منایع دینی مشاهده نمیشود) تفاوت فاحشی بین زن و مرد به وجود می آورد که باعث خراب شدن وجهه ی دین میشود.
پیامبر(ص) در حدیثی به امام علی(ع)میگوید(آنچه به یاد دارم):ای علی به آرامی به دین وارد شو که نفس تو از آن آزرده نگردد.
ولی متاسفانه شاهد اینچنین مشکلاتی هستیم که هیچکس به حرف پیامبر توجهه ندارد.
ضمنا من دانش آموز دبیرستان علامه حلی هستم و الان ما آزادی های بیشتری در مدرسه داریم.
سلام. متاسفم ازتجربه ی شما و تمامی دوستان دیگری که در این مدارس باصطلاح prop school سبک ایرانی ، درس خوندن.
پاسخ دادنحذفروز اولی که فتم برای گزینش خودم! و پسرم و همسرم! (بعد از 5 دبستان). متوجه تبختر و ووقاحت کلام و بیان مصاحبه کننده ها شدم که باتحکم می گفتند (نقل بمضمون): ببینید، حواستون جمع باشه اینجا. این پولی رو که ما می خوایم حروم بچه هاتون کنیم، برا این خاطره که می خوایم کادر های مملکت رو برای 30 سال اینده بسازیم (و البته چه قشنگ هم ساختند! منتها در خارج. همشون در رفتند، چون نفس شون برید! طاقت نیاوردند هوای این جا رو). رحمت به اوون تربیت و شجاعت پدر و مادر بزرگوارتان که برای این ادعا ها تره ای هم خرد نکردند و همه را تف کردند و به تو هم درس هایی دادند، صد ها برابر تمامی اون درس هایی که ممکن بود بهترین معلمان اوون مدارس بهتون بدن. همون چند مورد درسی که از پدر ومادرت نوشتی، برات خیلیه. چون درس عزت نفس و شجاعت و فهم بوده اند. این ها رو هیچ مدرسه ای ، بویژه از اون قماش مدرسه ها نمی تونست به تو بده. باز هم از خانواده ات سپاس گزاری کن و سلام من پدر را هم به آنان برسان. ضمنا نظر یکی از شاگردان را در فیس بووک برات کپی می کنم. امیدوارم زخم هایی را که از آن خانم محترم خورده ای، التیام یافته باشند وبی خیال نفرت از ایشان شده باشی. همه ی ما قربانی هستیم. او قربانی جهلی است که مدعی همه چیز دانی و انتقال آن به امانت های مردم است، دیگری هم بشکلی دیگر. اما آن قسمت اش که می گویی خوش رقصی هم در جریان بوده، و اضافه بر سازمان هم کار می کرده، حق اش این است که ایشان (و صد البته امثال ایشان که در جامعه ی ما بسیار بسیارند و شاید خود من و شما هم جزوشان باشیم)، به مدت یک سال به چند صد ساعت کار اجباری نظافت در مستراح های یک شهر متمدن مثل ایکس و ایگرگ و گزارش دهی ساعت به ساعت، بخاطر آن خوش رقصی های بیجا محکوم شود. اما متاسفانه در این جا این فقط یک ارزوست.و شاید بگویند بابا ولش کنید زجر کشیده است، بابا ولش کنیدسید اولاد پیغمبر است و... .
گوشه ای از نظرات پسران علامه حلی را با هم بخوانیم:
{این که چه کسی بهشون این اجازه رو می داد و خیلی سوالهای دیگه، برای منی که صادقانه خیلی از معلمهای مشترکمون رو دوست داشتم سوال بی جوابیه.
حالا من و تو، در سن و سال خیلی از اون معلمهاییم و هر روز از خودم می پرسم: من چجوری به خودم حق می دم که برای کسی «تنها راه سعادت» و راه درست رو مشخص کنم؟
من چجوری می تونم فکر کنم که من حق و حقیقت نهاییم و حق دارم که شخصیت یه بچه رو با جهل و نادانی خودم تغییر بدم.
ما اسیر آدمهای کم سواد و حقیری بودیم و خیال می کردیم که از بزرگترین انسانها درس انسانیت می گیریم. -درباره خودم حداقل می تونم بگم که- گمان می کردم که از صاف ترین دریاها آب می نوشم و آب،جز از «برکه حقیری» نبود} پایان نقل قول.
دست اندرکاران این دم و دستگاه چیز در خوری برای آموختن به امانات مردم (و شخصیت های مستقل این کودکان) نداشتند.ادعا داشتندف اما مایه ای نداشتندو د ر واقع ِ قضیه، اصلا مایه ای نبود، جز در برخی موارد که لایه ی پر رنگی از عرفان متشرعانه بر روی تمامی جهالت های برخی از مدرسین را می پوشاند، با ظاهری گول زنک. و هم چنانکه دیدیم، تمامی محصولات خروجی شان شدند هبائا منثورا : یعنی دود شدند و رفتند توو هوا.تمامی شان همه ی لقمه های خورده شان را قی کردند و پس دادند.
بچه ها شاید یک فایده از این مدرسه بردند، آن هم این بود که دوستان درجه یکی پیدا کردند، شاید. همین و بس. اما لطمه زیاد خوردند و آن عقب افتادگی در فرآیند طبیعی اجتماعی شدن، با مردم عادی جوشیدن، به هنر و ورزش و خط و نوشتن، کم بها دادن، از کار یدی غافل ماندن (مثل شاگردان ممتاز تمام مدارس عادی)و ... .
شادباش و دیر زی
مخلص شما، گواه
aval begam ozr mikham babate inke fonte farC nadRam! man helli dars khundam! az avalesham ke varede rahnamayi shodam hich kodo0om az in masaelo naDdam! hata do0ost o familam ham ke farzanegan bo0odan khAli azad bo0odan! ma to0o helli che rahnamaE che daBrStan che Psh daneshgahi kRaye khAli khAli bad tar az ina karDm! axaye khameneEro az ghab dar miovorDmo pare mikarDm! vali hich vaght hata tazakoram behMo0on nadadan! nMido0onam sale 70 che khabar bo0ode vali hamin madreseye kherad ham kamelan madre3ye azaD mahso0ob mishe! khAli taasof khurdam ke miBnam chenin chizaE ro rajebe sampad mineVsan! va khAli Bshtar taasof mikhuram ke miBnam vaghean chNin chizaE to0o sampad bo0ode!!
پاسخ دادنحذفدیکتاتوری ! چه واژه بدی ! و بدتر اینکه توی کشورهایی مثل ما که رفتارهای جمعی کمتر توسعه یافته همیشه این سئوال وجود داره که اگه یک فرد بخواد تاثیری روی یک جمع بذاره آیا حتماً باید از ارزشهای دموکراسی و حقوق افراد پیروی کنه و به احتمال بسیار زیاد هم به نتیجه نرسه ! یا باید هدف رو به وسیله ترجیح بده و بطرف دیکتاتوری با تمام لوازمش متمایل بشه ، حتی اگه یک عده این وسط قربانی بشن. ماهایی که در مقاطعی بشدت قربانی شدیم قطعاً این رو نمیپسندیم.اما به نظر من تا وقتی آدم واقعاً در موقعیت انتخاب قرار نگیره سخته که بتونه حکمی قطعی صادر کنه.
پاسخ دادنحذف