۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

وحشی بافقی گویا

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت


۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

هوای گریه

شعر از سیمین بهبهانی
آواز همایون شجریان

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

کافران بی نام

ممد خلاصه رفتی و جات خالیه چون زندگی اینجا خوش و حالیه

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

سوم خرداد - بیست و هشتمین سالروز آزادسازی خرمشهر

پس از حمله سراسری عراق درتاریخ ۱۳۵۹/۶/۳۱ عملاً خرمشهر از بعدازظهر همان روز زیر آتش سنگین ارتش عراق قرار گرفت و سرانجام پس از ۳۵ روز مقاومت نیروهای مردمی، در تاریخ ۴ آبان ماه ۱۳۵۹ اشغال شد. اما پس از ۵۷۵ روز در ساعت ۱۱ صبح روز سوم خرداد سال ۱۳۶۱ در قالب عملیات بیت المقدس (مشترک بین سپاه و ارتش) آزاد شد. تلفات ایران در جریان این عملیات ۶٬۰۰۰ کشته (۴٬۴۶۰ سپاهی و ۱٬۰۸۶ ارتشی) و ۲۴۰۰۰ زخمی بود.پس از عقب راندن نیروهای عراقی از خرمشهر، صدام حسین خواستار آتش‌بس فوری میان دو کشور شد. آیت‌الله خمینی این آتش‌بس را رد کرد و چهار شرط برای آتش‌بس قرار داد:۱-آزادسازی قصر شیرین و عقب‌نشینی عراقیها تا مرزهای بین‌المللی ۲-پرداخت غرامت۱۵۰ میلیارد دلاری ۳-بازگشت شیعیان رانده‌شده از عراق ۴-برکناری و محاکمه صدام حسین. بسیاری از تحلیل گران میگویند که اگر در آن زمان خمینی آتش بس را با سه شرط اول پذیرفته بود جنگ هشت ساله ایران و عراق، دومین جنگ طولانی قرن بیستم بعد از جنگ ویتنام و بالاتر از جنگ جهانی اول، به یکی از فجایع بشری تبدیل نمیشد.
برای بزرگداشت این روز به این موسیقی که در سوگ محمد جهان آرا و از روی یک نوحه قدیمی بوشهری ساخته شده گوش کنید . محمد جهان آرا یکی از فرماندهان سپاه، متولد خرمشهر و از افراد کلیدی در عملیات آزادسازی بود که چند ماه قبل از پیروزی عملیات در سانحه هوایی کشته شد
http://www.youtube.com/watch?v=NLIq5939FnM.
جدیدا این آهنگ توسط گروه گوزکغ بازسازی شده و قسمتهایی به آن اضافه شده که گویای اوضاع سالهای بعد از کشته شدن جهان آراست، شنیدنش خالی از لطف نیست
http://www.youtube.com/watch?v=UFo9386p-M8

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

دکتر محمد مصدق

دکتر مصدق تنها مردی که عکش را روی میز کارم دارم.

دلگیر دلگیرم، از غصه می میرم مرا مگذار و مگذر

گروه شمس

اعدام - حالت تهوع میگیرم از این شعر

"خبر کوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ کردند!
خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزيد
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گريه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌
چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود
عزيزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگيز دنيايی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروايی‌ می‌کند آنجا
طلا، اين‌ کيميای‌ خون‌ انسان‌ها
خدايی‌ می‌کند آنجا
شگفت‌انگيز دنيايی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سياهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بيهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ريزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجير
عزيزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ ياران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
اميد آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پايان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند
عزيزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخيز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌ميريم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
اين‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گيريم‌
از آن‌ ماست‌ پيروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌
عزيزم‌
کار دنيا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهيدان‌ می‌دمد امروز
نويد روز آزادی‌ست‌." هوشنگ ابتهاج(ه ا سايه)
به اميد روزی که انسان ها برای بيان عقايد خود به بند کشيده نشوند و مجازات اعدام از صحنه روزگار حذف گردد.

کلمبیا جایی است که در آن - 1

کلمبیا جایی است که در آن برنامه کلاسهای دانشگاه براساس برنامه بازیهای جام جهانی چیده میشود - مبادا تداخل کنند
کلمبیا جایی است که در آن حس شیرین پس گرفتن چسب زخم به جای پول خرد را هر چند روز یکبار مزه مزه میکنی.
کلمبیا جایی است که در آن رئیس دانشگاه شلوارش را جلوی دانشجو ها می کشد پایین و بعد از چند ماه شهردار میشود.

ایسنا: در آلمان استفاده از اينترنت براي تماشاي بازي هاي جام جهاني 2010 در محل کار به قيمت از دست رفتن آن موقعيت شغلي تمام خواهد شد.
رها: در کلمبیا واحد منابع انسانی از تمامی کارکنان دعوت میکند که مسابقات را دور هم در آمفی تئاتر روی پرده بزرگ تماشا کنند

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

امان از چند چیز

یک - امان از دختری که ساعت بیولوژیکی اش درحال تیک تاک کردن باشه، یعنی کسی که شدیدا دلش بچه بخواد و حس کنه که سن بچه دار شدنش داره کم کم میگذره - چنین دختری هرجور که شده و با حس قوی غریزی که داره یکی رو خفت میکنه که حامله اش کنه! اگر شده فقط یارو حامله کنه و بره هم دربدترین حالت قبوله ولی ترجیحا جوری خفت میکنه که پدر بچه تا آخر عمرش نفهمه که چطور شد که یهو خانواده دار شد

دو- امان از پسری که حس کنه سن ازدواجش هنوز نرسیده و به اندازه کافی حال و هول نکرده - همچین پسری اگه شده پری دریایی، عشق جاودانی، زن زندگانی، هوری بهشتی هم سر راهش قرار بگیرن یه جوری میپیچونه که طرف نفهمه چه جوری فر خورده

سه - امان ا ز پسری که بحران میان سالی رو تو حوالی سی و پنج و چهل پشت سر بذاره، بعد برادر کوچکترش یا دوست صمیمیش هم ازدواج کرده باشه و یه دختر با نمک دو سه ساله داشته باشه که به این بگه عمو - این پسر به یکباره تو سرزنان راه میافته دور شهر دنبال تشکیل خانواده و اونوقت همون اولین انی که سر راهش قرار میگیره رو میگیره میبره و یه عمری هم خودش زجر میکشه هم طرف

حالا این وسط حداقل اگه دسته یک و دسته سه بهم برخورد کنن باز میگی طرفین با یک هدف مشترک ازدواج کردن ولی در کل میشه نتیجه گرفت که تعداد بسیار زیادی از ازدواجها خصوصا در دوران امروزی از روی تخم صورت میگیره و نه به دلیل خاصی مثل اینکه ما دونفر حس کردیم که میخواهیم با هم باشیم و زندگی رو تقسیم کنیم।

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

لیلای من

ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا میبری؟
با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری ...

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند به جا

تمامی دینم به دنیای فانی
شراره عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها
به دلها بماند بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
"حکایت ما جاودانه شود"

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

ممنونم از همتون

هرچی بیتشر میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که مردهایی که توی زندگی من اومدن و رفتن (و بعضیهاشون هم هنوز نرفتن) خیلی به من لطف کردن، همشون اینقدر به روح و جسم من با خلوص عشق ورزیدن که من همیشه حس میکنم یکی از خوش هیکل ترین و زیباترین و جذاب ترین زنهای دنیا هستم! این حس رو حقیقتا مدیون همه شماها هستم که خالصانه منو دوست داشتید حتی شده برای مدت کوتاهی.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

چه روزگار گهی شده ...

یکشنبه صبح است، از رختخواب بلند میشوم و مستقیم به سمت کامپیوتر میروم ... طبق عادت همیشگی ... سرخوشم و احساس خوبی از خواب طولانی و عمیق شب پیش دارم ... صفحه فیس بوک را باز میکنم و از سیاهی عکسها و غمی که در صفحه نمیگنجد خشکم میزند ... فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی و سه نفر دیگر اعدام شده اند ... به همین راحتی ... بعد از این همه تلاش نهادهای حقوق بشری و وکلا و ... چه روزگار گهی است ... کی تمام میشود؟؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

دلهره های من

سه هفته مونده به انتخابات ریاست جمهوری کلمبیا: فصل بهار، تبلیغات پرحرارت انتخاباتی، مناظره های تلویزیونی، بحث و جدل مدام، زنجیره انسانی، بیم و امید، عطش برای تغییر، جو گرفتگی و بدتر از همه "رنگ سبز" کاندیدای محبوب - ته دلم دلهره و تشویشی بوجود میاره انگار که قراره اتفاق خیلی بدی بیافته، همه اش ناخودآگاه میخوام به دانشج...وهام بگم که مواظب باشین از فردای انتخابات همه تون رو یا میزنن یا میکشن یا میندازن زندان

وصف حال

هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم // اندر سرم از شش سو سودای تو میآید
این دقیقا حسیه که من پیدا میکنم وقتی قهر میکنم باهات

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

آرامش

آدمی که چهارده ساله میشناسم و همیشه تصویری که تو ذهنم ازش داشتم شاد و شنگول و شلوغ و پر سر و صدا و یکم خل و چل بوده، همیشه یه تیک مختصری میزدیم با هم و هردومون هم میدونستیم که یه کرمی به هم داریم ... ولی برای من قضیه همیشه در همین حد کرم و سکس و اینا بوده و نه بیشتر ... حالا بعد از این همه سال و این همه بکش واکش این آدم برمیگرده به من میگه که دلش آرامش میخواد و سالهاست که دنبالشه و الان حس میکنه که با من میتونه به این آرامش برسه حتی اگه فقط برای یه هفته باشه ... حرفش روم اثر گذاشت، هم اثر خوب هم بد ... نمیدونم ... یه لحظه حس کردم که همه اون دل صابون زدن هام به باد رفته به این خاطر که فکر میکردم سفر شاد و شلوغ و پرهیجانی خواهیم داشت اما با این روحیه که حالا بیا حرف بزنیم و باهم حال کنیم و دوتایی و این حرفا برام یه کم سنگینه ... از طرف دیگه حس خوبی بهم دست داد که یه آدمی، نه اونم هر آدمی کسی که این همه قوی و روی پای خود به نظر میاد، بخواد به من تکیه کنه

این قضیه منو یاد حرف غولم میندازه، تا حالا چند بار تکرار کرده که " به هیکل گنده من نگاه نکن تو نقشت توی رابطه ما اینکه که از من مواظبت کنی ... درسته که هم از نظر سنی هم هیکل از من خیلی کوچولوتری و موش موشک منی ولی تو پشتیبان منم هستی" و بعد یاد حرف ص که " اه تو هم که با این حالت مادرانه ای که داری ... " با حالتی که انگار این رفتار خیلی آزار دهنده و چندش آوره، یا یه بار که خورخه بهم گفت "چشم مامان" در جواب یه تذکری که بهش دادم فوری پرید گفت که "ببین اینم میگه ... هانی جان این رفتارت خیلی بده"
این موضوع چند تا سئوال برای من پیش میاره ... یکی اینکه اگه این رفتار و حالت "اه چندش آوره" چرا این همه طرفدار پروپا قرص دارم من اونهم درست به خاطر همین خصوصیت و چرا ص اینقدر "موفقه" در جذب جنس مخالف؟ سئوال بعدی اینه که کلا کی به ص گفته که حق داره چپ و راست به من فییدبک ونظر بده راجع به اخلاق و رفتارم ... من هم کم از دست رفتار اون شاکی نیستم ولی هی راه نمیرم بهش تذکر بدم که اه تو فلانی و تو بیساری که البته اگر میگفتم هم ایشون توجیه داشتن برای هر کارشون و این من بودم که درک نمیکردم، ضمن اینکه اصلا اگه اینقدر رفتار های من و خصوصا حسادتهای من اذیت کننده است چرا اصلا با من میگرده؟
سئوال بعدی اینکه آیا ایشون فکر میکنه رفتار خودمحورانه و خود پسندانه خودش خیلی جذابه برای پسرها؟ فعلا که آمار نشون داده ... و سئوال آخر هم اینه که من چرا باید خودمو تو موقعیتی قرار بدم که ص به خودش اجازه بده چنین حرفی به من بزنه؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

هویت دیگر من

اینجا برای اینکه تاکسی بگیری اولش باید اسمو فامیلتو پای تلفن به خانومه بگی। اسم من هم سخت و طولانیه هم اینکه اسم کوچکم به اسپانیایی معنی "چاک" میده، و از جمله به تمام چاکهای بدن هم همین نام رو میدن। اینه که من اولاش که میخواستم با هویت خودم تاکسی بگیرم گاهی با سکوتی معنی دار مواجه میشدم گاهی هم با خنده و به همین جهت مجبور شدم برای خودم هویت جدیدی بسازم به نام لیلیانا لوپز... حالا دیگه توی شبکه تاکسی رانی اینجا به این اسم منو میشناسن و مشکل حل شده.

وقتی که عشق اولت با کت چرمی عکس میگیره

وقتی یه روز صبح صفحه فیس بوک رو باز میکنی و میبینی که عشق اول زندگیت (که برای اولین بار تو ده سالگی مزه عشق رو بهت چشونده، طبیعتا عشق یکطرفه و بی پاسخ البته) با زنش که اون رو هم خیلی دوست داری و ازش خوشت میاد جفتی کت چرمی تنشون کردن و با پس زمینه پارچه مخمل قرمز عکس انداختن و جای تنها چیزی که توی اون عکس خالیه یه موتوره میفهمی که چقدر گذشت زمان آدمها رو از هم دور میکنه، گذشت زمان و البته اضافه کنم جنوب کالیفرنیا ... خوشم میاد همه کسانی که باید برن اونجا زندگی کنن خودشون خود بخود میرن بالاخره انگار یه قانون فیزیکی نانوشته وجود داره که اونایی که باید رو بالاخره میکشونه اونطرفی، مثل بچگی ها که براده آهن رو با ماسه مخلوط میکردیم میریختیم روی صفحه کاغذ زیرش آهن ربا حرکت میدادیم بعد میدیدیم جل الخالق چطور براده های آهن حرکت میکنن و ماسه ها نه!!!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

خاطرات یک تیزهوش اسبق غیر ارزشی: "من در سن نحس سیزده سالگی امضا دادم که مشکل اخلاقی دارم"

از چند روز پیش که مقاله شادی صدر و پشتش عکس العمل خانمهایی رو خوندم که به نظر میومد خیلی از این موضوع آزار و اذیت خیابانی و نگاهها و متلکهای کثیف بعضی یا همه آقایون رنج کشیدن متعجبم که چرا من چنین حسی ندارم؟ یا حداقل به این شدت ندارم. من هم توی همون کوچه ها و خیابونها بزرگ شدم؛ توی همون تاکسی هایی سوار شدم که اگر دونفره جلو مینشستیم راننده به احتمال خوبی حال میکرد که دستش رو به جای دنده روی پروپاچه ما بذاره. همون خیابونهایی رو هر روز از خونه تا مدرسه و بالعکس متر کردم که توش پسرهای دبیرستانی کمین کرده بودن که تا رد میشیم متلک آبدار مناسب حالی بندازن و خودشون و بقیه رفقاشون قاه قاه بخندن.

خداییش هم من سوژه متلک توپی بودم. به مانتوی کیسه ای جلو بسته و مقنعه پشت کش دار اضافه کنید عینک ته استکانی گنده زرد، یک جفت ابروی پاچه بزی و یه خرمن سبیل، که اون روزها اجازه نداشتیم بند بندازیم، خودتون متوجه میشین چرا. متلک آب هویج بدم خدمتتون و عینکی چارچشمکی و اینا که دیگه خوراک روزانه بود. اما یکی از این متلک ها که خوب هنوز یادم هست این بود که پسره خیلی جدی اومد جلو انگار که واقعا یه سئوالی داره، گفت خانوم ببخشید شما پدرتون کارخونه نخ ریسی دارن؟ من برای چند ثانیه هاج و واج بهش نگاه کردم و فقط وقتی متوجه موضوع شدم که شلیک خنده دوستاش محکم خورد تو صورتم ... ولی من خودمم از شدت خنده نتونستم جوابشو بدم و همه مون با هم شروع کردیم به خندیدن.

من فکر میکنم شاید این عدم حساسیت من برمیگرده به دلایل شخصیتی و تربیتی و خانوادگی که بعدا یه جای دیگه مینویسم. اما لابه لای همین افکار کم کم به ذهنم رسید که شاید هم اتفاقی که درسن پایین تر از متلک شنوی برام افتاد در این بی حسی من بی تاثیر نباشه.

پنجم دبستان بودیم که یه روز گفتن بیاین برین امتحان مدرسه تیزهوشان بدین، ما هم رفتیم. تابستون که شد یه روز زنگ زدن که دخترتون تو امتحان قبول شده و بیاین مصاحبه. روز مصاحبه یک روز قبل از تاسوعا عاشورا بود و من درست یادم هست که مادر و بابا خیلی با خودشون کلنجار رفتن که آیا روز مصاحبه برخلاف اعتقادشون لباس مشکی بپوشن که آینده دخترشون خراب نشه یا اینکه سر اعتقادشون وایسن و با همون لباسی که معمولا میپوشن اونجا حاضر شن. آخر سر یادمه که یه چیزی این وسط انجام شد، چیزی مثل سورمه ای که تیره باشه ولی مشکی هم نباشه، که هم به نعل زده باشیم هم به میخ. اما شرط میبندم که اگه بابا اون موقع میدونست که با چه کسانی قراره طرف باشه با کراوات قرمز میرفت! حیف که دیگه نیست که ازش بپرسم.

طبق اقرار بعدی خود خانم مدیر مدرسه تیزهوشان اون سال اولین و آخرین سالی بود که سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (که از این پس در این نوشته سمپاد خوانده خواهد شد) به طور آزمایشی تصمیم گرفته بود که بچه ها رو فقط از روی تست هوش اولیه گزینش کنه و به مصاحبه که ظاهرا سالهای قبل یک جور گزینش عقیدتی و ارزشی بوده وزن نده، یا وزن کمی بده. بنابراین توی مصاحبه هم از ما سئوالات خیلی کلی پرسیده شد مثل اینکه چه ورزشی میکنی یا تفریحاتت چیه و از این حرفا، فقط یادم هست که ازم پرسیدن که نماز میخونم یا نه و منم بعد کمی منّ و منّ دروغکی گفتم که میخونم، ولی بابا فوری اضافه کرد که "البته شکسته بسته ... خودتون میدونین دیگه، جوونای این دور و زمونه ..." و یکی از آقایون مصاحبه گر که ریش تراشیده و تر وتمیز بود فوری از رو سئوال رد شد و نذاشت شوک زیادی به اون یکی آقاهه که ریشو و پیرهن روی شلواری بود و به وضوح حزب اللهی میزد وارد شه.

خلاصه مصاحبه هم به خیر و خوشی انجام شد و ما مفتخر به دریافت نشان تیزهوشی از دست سرکار خانم حائری زاده مدیره فخیمه مدرسه فرزانگان تهران شدیم (الان داشتم فکر میکردم که اگه بخوام یه صفحه تو فیس بوک درست کنم که بگه "من شرط میبندم که میتونم حداقل ایکس نفر پیدا کنم که از خانم حائری متنفرن" ایکس رو باید چند بذارم؟!)

مدرسه که شروع شد دیدیم که توی بچه های همسال ما به طور مشخصی تعداد بچه "طاغوتی" ترها از بقیه سالها بیشتره که دلیلش هم ظاهرا همین مصاحبه غیر گزینشی غیر ارزشی بود. همون روزای اول مدرسه که سر هر کلاسی خودمون رو معرفی میکردیم یادمه که خانم معلم علوم اجتماعی وقتی اسم من رو شنید جلوی همه و باصدای بلند ازم پرسید: "تو همونی هستی که سانفرانسیسکو به دنیا اومده؟" و من که بدجوری از طرز تلفظ غلیظ و طعنه آمیز خانم معلم جا خورده بودم گفتم که بله. باز پرسید که بورلی هیلز رفتی تا حالا؟ تا چند سالگی اونجا زندگی کردی؟ گفتم هیچی سه ماهه که بودم و مادر و پدرم درسشون تموم شد برگشتیم ایران و من اصلا هیچی یادم نیست و از اون به بعد هم هیچوقت نرفتم. یادمه که بعد کلاس چند تا از بچه ها هم اومدن ازم پرسیدن که چی و کی و کجا و چطور ... تا اون روز من فکر نکرده بودم به این موضوع که محل تولدم ممکنه برای کسی حتی جالب باشه، چه برسه که بعدا تلویحا به عنوان جرم شناخته بشه.

یک کم که جا افتادیم و دوست و رفیق پیدا کردیم و از قپی اومدنهای کی از کی تیزهوش تره برای هم در اومدیم، دار و دسته بازی ها و گروه و گروه کشی شروع شد ... یه عده رفتن دنبال بسکتبال بازی کردن و ورزش، یه عده از همون اول دنبال درس و المپیاد و دانشمندی و یه عده قلیلی هم مثل من دنبال مسخره بازی و خنده و سر به سر دیگران گذاشتن. خصوصا توی سرویس از خونه به مدرسه و بالعکس یادمه که خیلی خوش میگذشت. هرروز پول جمع میکردیم و شیرینی مخریدیم سرراه برگشت به خونه، توی سرویس هم خنده بازار بود، سر به سر سال بالایی ها میذاشتیم و جیغ و داد و سرتو بکن از پنجره بیرون به ماشینا زبون درازی کن و ... اصلا فکر هم نمیکردیم که کار بدی میکنیم، الان که خوب فکر میکنم میبینم که واقعا به اقتضای سن و سالمون خیلی هم عجیب نبود این کارا .... اما وای وای وای ... نه نه نه ... آخ آخ آخ ... یک دختر تیزهوش باید نمونه باشه، شماها نماینده های سمپاد توی جامعه هستین، شماها باید عین خاله خان باجی ها خانوم باشین، این پاتون رو بندازین رو اون پانون و جدی باشین؛ یعنی چی که جای بحث علمی تو سرویس سرتو از پنجره کردی بیرون؟ برای چی نون خامه ای پرت کردی به ماشین مردم تو خیابون ... چرا ادای معلم هارو تو سرویس در آوردی؟ وای وای وای ... چرا گفتی که از پسر همسایتون خوشت میاد؟ مگه دختر تیزهوش اصلا از پسر خوشش میاد؟ اصلا ما فکر نمیکنیم تو بتونی به تیزهوش بودن ادامه بدی با این وضع ...

این حرفا البته هیچ کدوم شفاها یا کتبا و مستقیم گفته نمیشد بلکه همه اش رو یا به سبک معظم له خطاب به دشمن فرضی و خیلی کلی و در لفافه سر صف میگفتن یا میتونستی از توی نگاه ناظم ها و بعضی معلم ها بخونیشون یا اصلا گاهی توی هوا استشمام کنی.

تابستون سال دوم راهنمایی مدرسه یه اردو ترتیب داد به اصفهان و بختیاری، اردوی چهار روزه که ازهمه مقاطع هم توش بودن به علاوه شیش هفت تا از معلم ها و ناظم ها. رفتیم مجتمع جهانگردی سامان توی یک ویلای بزرگ و همون شب اول وقتی همه خوابیدن با چند تا از بچه ها نقشه کشیدیم که با بالش حمله کنیم به اتاق بغلی ... مدتی که از خاموش شدن چراغا گذشت و مطمئن شدیم که همه خوابن چهار پنج نفری با بالش حمله گاز انبری رو شروع کردیم و چند ثانیه بیشتر طول نکشید که همه اون شیش هفت تا معلم و ناظم که توی یه اتاق دیگه خوابیده بودن سراسیمه خودشونو رسوندن به محل حادثه و ما رو درحال روده بر شدن از کف زمین جمع کردن و با نگاههای بسیار خشمناک و شماتت بار و پچ پچ های بسیار مشکوک بین خودشون به ما فهموندن که یه ذره بیشتر نمونده که صلاحیت تیزهوش بودن رو از دست بدیم.

حالا که فکر میکنم میبینم که برای من این طرز نگاههای ملامت کننده معلمها و ناظم ها و خانم حائری که به زبون بی زبونی به ما میفهموند که تو از جنس ما نیستی و تو صلاحیت نداری و تو بلند میخندی و تو همیشه مجرمی و هر اتفاقی که میافته یه سرش به تو میرسه خیلی بیشتر از نگاههای کثیف بعضی مردها تو خیابون و متلک هاشون و مالش های توی تاکسی تنفر دارم.

بگذریم، اردو تموم شد و ما رفتیم سر خونه زندگیمون تا اینکه روز ثبت نام سال سوم راهنمایی شد. وقتی رفتیم برای ثبت نام ناظم مقطع ما، که در نفرت انگیزی برای من با خانم حائری برابری میکنه (وباید یادم باشه که براش یه صفحه شرط بندی توی فیس بوک درست کنم) به مادرم مفتخرانه اعلام کرد که دختر شما روفقط به عنوان "مشروط اخلاقی" میتونیم ثبت نام کنیم.

مادر: "چرا خانوم، مگه دختر من چه کار کرده؟"

خانم شبستری: " ایشون یک سری حرکاتی انجام داده اند توی اردو که شایسته یک دختر تیزهوش نیست، من صلاح نیست که جزئیاتش رو بگم"

و من اونجا داشتم به خودم میلرزیدم که الانه که خانم شبستری یا ماجرای بالش رو لو بده یا قضیه احضار روح رو و مامانم هم برگرده محکم بزنه تو گوشم. داشتم تصویر آهسته صحنه توگوشی خوردن رو تو ذهنم بازسازی میکردم که دیدم مادر از جا بلند شد و گفت: "خانم محترم یک دسته دختر دوازده تا شونزده ساله به همراه یه لشکر مربی آخه مگه چه کاری میتونن بکنن که اینقدر غیر اخلاقی باشه؟ ما اصلا باید فکر کنیم راجع به اینکه میخوایم دخترمون رو تو همچین مدرسه ای که توش خنده و شیطونی جرمه ثبت نام کنیم یا نه" و از همونجا رفتیم خونه. توی راه من هنوز متعجب بودم که پس چرا مادر حداقل نمیپرسه که چه غلطی کردی آخه دختر؟ تا کی میخواد صبر کنه؟ نکنه شب تو خونه جلوی بابا میخواد بازجوییم کنه ... خونه که رسیدیم و بابا هم اومد جلسه خانوادگی شروع شد، ولی صحبت فقط از این بود که آیا چند روز مونده به شروع مدارس میشه جای دیگه پیدا کرد یا نه.

من البته خودم اصلا دلم نمیخواست که از اون مدرسه در بیام و به همین راحتی از تیزهوشی استعفا بدم و دوباره برم قاطی بچه های "مدرسه معمولی". بالاخره هرچی باشه توی این دو سالی که اونجا بودم دل خیلی از بچه های دوست و آشنا رو آب کرده بودم و کلی ابهت و احترام بابت همین مدرسه برای خودم بهم زده بودم. همه همیشه میومدن و سئوال های درسیشونو از من می پرسیدن، بهم یه جوری نگاه میکردن که انگار از اونا یکم بهترم و برام خیلی سخت بود که از همه این دبدبه و کبکبه دست بکشم. با اصرار من خلاصه قرار شد که زیر ورقه مشروطی رو امضا کنیم که هم من بی جا و مکان نمونم و هم پیش چشم همه خوار و خفیف نشم آخر عمری. و خلاصه اینجوری شد که من در سن نحص سیزده سالگی امضا دادم که مشکل اخلاقی دارم. جز من سه چهارتا دیگه از همرزمان حمله بالشی هم همین بلا سرشون اومد. سر این ماجرا هم توی خونه هرگزهیچ تذکری به من داده نشد و حتی هیچ سئوالی هم از من پرسیده نشد ...

اما چشمتون روز بد نبینه که تمام سال سوم راهنمایی مجبور بودم نگاههای زشت و توهین آمیز همه ناظم ها و بعضی معلم ها رو تحمل کنم و همه اش به خودم بلرزم که نکنه یه خطای دیگه ازم سر بزنه و وسط سال عذرم رو بخوان. البته دروغ چرا تو همون سال هم یک کم که گذشت و ماجرای "مشروط اخلاقی" فراموشم شد دوباره دو سه تا دسته گل گنده دیگه به آب دادم. مهمترینش این بود که یکی از سوگلی های خانم حائری رو که سه چهار سال هم ازما بزرگتر بود باهمدستی دوسه تا از همون همرزمان بالشی سر کار گذاشتیم. یه داستان ساختیم از یه پسری که اصلا وجود خارجی نداشت و وانمود کردیم که پسره یک دل نه صد دل عاشق سوگلی خانم حائری شده. از طرف پسره تو جردن با دختره قرارمیگذاشتیم و حتی آمار هم گرفته بودیم که چند درصد از بچه های هر مقعطع مطلعن که این قضیه سر کاریه و چند درصد فکر میکنن که واقعیه و چند درصد اصلا از ماجرا بیخبرن. آمار رو هم روی یه کاغذ آ چهار با نمودار میله ای که تازه تو کلاس ریاضی یاد گرفته بودیم رسم کردیم و یکی از بچه ها هم ازش یک عالمه فتوکپی گرفت و دوبرار قیمت فتوکپی توی مدرسه فروختیم، برگی ده تومن. سندش هم توی خونه یکی از همین بچه ها موجوده. همه چی داشت خوب پیش میرفت و ما هرروز سوژه خنده داشتیم تا اینکه سر آخر دیگه خود خانم حائری زحمت تذکر شفاهی رو توی دفترشون کشیدن و گفتن که این کار رو بس کنید!! ما هم خیلی ترسیدیم و بس کردیم و رفتیم به دختره راستشو گفتیم و عذر خواهی کردیم ... ولی باز هم نفهمیدیم چرا و به خانوم حائری اصلا چه ربطی داره...اما از ترس عزل از مقام شامخ تیزهوشی اینکارو کردیم.

یکی دیگه از شیرین کاریهام هم این بود که توی امتحانات نهایی سوم راهنمایی که میرفتیم حوزه و با بچه های مدارس دیگه مخلوط میشدیم من هرروز قبل امتحان همه بچه های خودمون رو جمع میکردم و میرفتم بالای یه سکو و دعای قبولی در امتحان رو تلاوت میکردم و همه پشت سرم تکرار میکردن. این دعای بی نمک من درآوردی تشکیل شده بود از یک سری اصوات نامفهوم که با یه آهنگ شل خاصی تکرار میشد. و اون موقع اصلا به عقل ناقصم خطور هم نمیکرده که چه جرم بزرگی دارم مرتکب میشم، یه چیزی تو مایه های اقدام علیه امنیت ملی در اشل مدرسه.

گذشت تا اینکه تابستون شد و امتحان به اصطلاح "فیلتر" رو که برای رفتن به مقطع دبیرستان همون مدرسه بود دادیم. وقتی جوابها اومد من نمره کافی رو آورده بودم و خوشحال و خندان رفتیم برای ثبت نام که ناگهان دیدم که اسمم توی لیست اخراجی ها روی دیواره. چرا؟ چی؟ کی؟ کجا؟ بعله، نخیر، باشه، نباشه.... و خلاصه اینکه این دخترِ حالا چهارده ساله مشکل اخلاقی دار دیگه نمیشه قاطی بچه های ما باشه چون نه تنها خودش مشکل داره بلکه داره اخلاق بقیه رو هم خراب میکنه.

ای بابا آخه چرا؟ و تنها جوابی که خانم حائری زاده با اون لبخند زورکی و آرامش کاملا مصنوعیش به بابا داد این بود: "معیارهای خانوادگی شما با معیارهای مدرسه ما و سمپاد منطبق نیست"

و هرچی بابا سعی کرد که بفهمه این معیارهای از پیش اعلام نشده چی هستن و چرا از روز اول کسی یه کاغذ نداده دستمون که اینها معیارهای مدرسه ماست و یا رعایت میکنین یا میفرمایین مدرسه "معمولی"، بازم مرغ خانم حائری یه پا داشت و اونم تکرار این جمله بود :

"معیارهای خانوادگی شما با معیارهای مدرسه ما و سمپاد جور نیست".

من اونجا برای اولین بار متوجه شدم که معیار یعنی چی: یعنی که بابات به جای کراوات و ادکلن چفیه و گلاب به خودش بزنه بیاد انجمن اولیا مربیان خیلی بهتره؛ یعنی که متولد سانفرانسیسکو نباشی؛ یعنی که توی مدرسه دخترونه که هیچ جنس ذکوری جز آقای طلایی، بابای مدرسه، و گربه نره وجود نداره بلند نخندی؛ یعنی که نری به همه بچه ها شماره صفحه کتاب زیست شناسی مقدماتی رو که راجع به تولید مثل پستاندارانه لو بدی و از نحوه تولید مثل گاو نتیجه بگیری که لابد آدمیزاد چه جوری تولید مثل میکنه و ... چون اینا همه مشخصات یک دختر تیزهوشه و تو هیچکدومو نداری، خاک بر سرت. حالا بشین و همه دوستات که دانشمند شدن تو بافتنی بباف ...

من که دیگه تیزهوش به حساب نمیومدم و هنوز گیج و گنگ این تنزل عظیم درجات بودم باید با خودم کنار میومدم که برم مدرسه معمولی و به خوشحالی بعضی بچه های دوست و فامیل هم توجه نکنم که حالا دوباره من مثل اونها شدم. ولی بابا ضمن ابلاغ رسمی اینکه "خاک برسر مدرسه ای که لیاقت دختر من رو نداره" به خانم حائری زاده، موضوع رو تا سطح رئیس دفتر ریاست جمهوری که سمپاد زیر نظرش بود، پیگیری کرد تا بهشون بفهمونه اگه معیاری وجود داره باید از اول گفته بشه و نمیشه انتظار داشت که همه به یک سری معیارهای تلویحی و ناگفته پایبند باشن و درصورت عدول هم اخراج بشن. (میتونین حدس بزنین که چقدر این روشنگری بابا موثر بود، درضمن مدرک این قضیه هم هنوز توی خونه ما به صورت یه پرونده کلفت از نامه نگاری های بابا به سمپاد و دفتر ریاست جمهوری موجوده.)

بعدش هم مادر و بابا فوری برام یه مدرسه پیدا کردن تو خیابون شریعتی، که از خونه ما یه بیست دقیقه پیاده راه بود. اینجا بود که من با داستان متلک و مالش خیابانی آشنا شدم که اون اول گفتم. اما هرگز حسی که اون متلک ها و نگاهها و مالشها به من میداد قابل مقایسه با نگاههای سنگین ومعنی دار کارکنان صدیق و زحمتکش مدرسه دخترانه فرزانگان تهران نشد.

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

آیا نمآهنگ سوسن خانوم ضد زن است؟

چند تا نقد و بحث و بررسی در فضای مجازی خوندم راجع به این نمآهنگ سوسن خانوم که جدیدا خیلی سروصدا کرده و طرفدار هم پیدا کرده، اولش هم اینو بگم که من خودم خیلی از این آهنگ و نمآهنگ هردو خوشم میاد و هراز گاهی که میخوام فوری سرحال بیام اینو گوش میکنم، اصلا هم به نظرم جنبه ضد زن نداره که هیچ یه جور خیلی واضحی هم گفته که ما فعلا از نشان دادن چهره زن معذوریم اولا ثانیا که ما یه مشت داجیم که اگه از یه دختری خوشمون بیاد میریم خواستگاریش و با باباش حرف میزنیم، چون هم خواننده هاش اصلا حالت جدی ندارن و مدل جاهلی و لاتی دارن به نظرمن یکی از نکته های این نمآهنگ نقد فرهنگ سنتی و قدیمی ماست و خیلی هم خوبه - حالا این نقد هارو بخونین، اولی از فیس بوک یکی که نمیشناسم، دومی از وبلاگ مریم مومنی
- سوسن خانم از جمله ارزشمند ترین آثار هنری یک سال گذشته است که توانست در اندک زمانی پس از عرضه به بازار موسیقی ایران گوی سبقت را از دیگر رقبایش ربوده و خود را به موسیقی ثابت مهمانی ها، اتوموبیل ها و MP3 Player های جوانان ایرانی بدل سازد. عوامل متعددی را میتوان در راه نیل به موفقیت این موسیقی بر شمرد که هر یک فضای تخصصی و جداگانه خود را طلبیده و از حوصله این بلاگ خارج است. بنده صرفاً به بررسی کلیپ ساخته شده بر اساس این موسیقی پرداخته و بررسی های بیشتر را به دیگر دوستان می سپارم. باشد که روشن گر اذهان شما خواننده عزیز گردد.

سوسن خانم بدون شک بیش از موزیکی چند دقیقه ایست تا بواسطه آن بالا و پایین پریده و بهانه ای برای مالوندن داف مربوطه در مهمانی های اخر هفته در دست داشته باشیم. این اثر حرف های بسیاری برای گفتن داشته که همگی ریشه در فرهنگ وآداب و سنن ما ایرانیان دارند و برای تک تک ما قابل لمس می باشند. یکی از عمده ترین دلایل موفقیت سوسن خانم رابطه ذهنی است که این کلیپ با بیننده اش بر قرار ساخته و او را در موقعیتی هایی قرار میدهد که حس هم خویش پنداری را به راحتی در او القا میکند. در این کلیپ میبینیم:
- علی رغم اصرار سه جوان رعنا مبنی بر "نگو نه نمیشه" و "نگو نمیخوام" از ابتدا تا انتها، همچنان سوسن خانوم بر تکرار "نه نمیشه" و "نه نمیخوام" اصرار بی مورد ورزیده و با مخالفت بی تامل با هر آنچه میشنود یک تنه نقش منفی داستان را به دوش میکشد. کاری که جز از عهده یک دختر ایرانی بر نمی آید.
- کبوتر، گل سرخ و دستبند طلا و اصولاً هر آنچه بر طبق اصول باید قلب دختری را تکان دهد بر او بی اثر بوده و حتی نسبت به پس زدن هدایا که بر خلاف تمامی آموزه های اخلاقی-انسانی است واهمه ای از خود نشان نمیدهد.
- آنچه بیننده پیوسته در دستان سوسن خانوم میبیند گوشی موبایل او بوده و اصرار بی مورد سوسن خانوم به در دست داشتن این گوشی در حالیست که در تمامی این مدت هیچگونه SMS یا تماس تلفنی برای ایشان زده نمی شود و اینگونه به نظر میرسد که صرفاً به استفاده ابزاری از آن برای چُسی آمدن در برابر دیده دیگران میپردازد که این پوچی فطری دختران نیز خود خالی از تامل نیست.
- نیت پاک قهرمانان اصلی داستان را در تمامی قسمت های "حرف بزنم با باباتون" و "میخوام بشم من دومادتون" موج میزند و روح جوانمردی را در سراسر کلیپ میدمد که این پایبندی به اصول اخلاقی و عرفی کوچکترین اهمیتی برای سوسن خانوم نداشته و برای لحظه ای هم پاسخ منفی او را در رد این خواسته به تعویق نمی اندازد.
- به نظر میرسد جوان گارسون که سینی حاوی انواع گیلاس را در دست دارد از قانون مستی و راستی تبعیت کرده و یکباره زبان به بیان تمامی آمال و آرزوهای خود در ارتباط با سوسن خانوم می گشاید. اینکه فارغ از سوسن یا اعظم بودن، نهایت امر هر زنی جوجه کشی و پوشیدن دامن کوتاه و در دست داشتن سوزن برای دوختن شلوار گل گلی کشی آقای خونه است واقعیت کلیدی و انکار ناپذیری است که دیر یا زود هر زنی با آن مواجه خواهد شد.
- استفاده به جا از عنصر شتر بر هر چه تاثیر گذارتر بودن این کلیپ افزوده است. گویی ارتباط ظریف میان سوسن خانوم و عشوه های شتری اش که به گونه ای جز لاینفک دختران ایرانی است جز با استفاده مستقیم از شتر امکان پذیر نمینمود و اینگونه به نظر میرسد که کارگردان کلیپ در آخرین دقایق آن سعی داشته است تا نقطه عطفی اگرچه دیرهنگام اما موثر در ارسال پیام به بیننده به کار بندد.
- مطمئناً فضاهای خاص کلیپ نیز حرف هایی برای گفتن دارند। نمای پایانی کلیپ که بیابانی خشک و بی آب و علف را به تصویر میکشد میتوان به عنوان فلش بک از روزگار مدرن به عصر بیابان نشینی در نظر گرفت که دلالت بر حکایت سوسن خانوم و کلاً تمامی خانوم ها داشته و میگوید این داستان نیز صرفاً روایتی امروزی از آنچه بوده است که پیش از این نیز همواره جریان داشته است. دیگر تعبیری که میتوان از نمای آخر کلیپ داشت این است که تمامی هر آنچه از ناز کردن ها و ناز کشیدن های جاری در کلیپ میبینیم چیزی جز توهمات سوسن خانوم و دیگر دختران نبوده که نهایتاً به پایان رسیده و به بیننده اینگونه نهیب میزند که عاقبت تمام عشوه گری ها و خود چُس کردن ها چیزی جز نیستی و نابودی نبوده و عاقبت این نوع افاده های پوچ جز جهنمی خشک و سوزان نخواهد بود.
نهایتا می توان اینگونه نتیجه گرفت که سوسن خانوم آیینه تمام قد دختران ایرانی است که در قالب روایتی 3:40 دقیقه ای و به زبان هر چه ساده تر پرده از راز زبان نفهم بودن دختر جماعت در این دیار برداشته و لاجرم بر دل میشیند।

اینهم از وبلاگ مریم مومنی، بخش نظرات رو هم حتما بخونین.

شورای نگهبان در ایران و کلمبیا و آمریکا

انتخابات ریاست جمهوری کلمبیا درپایان ماه می برگزار میشود. کاندیدای حزب تازه تاسیس سبز که اقبال نسبتا خوبی برای پیروزی در انتخابات دارد و فعلا در نطر سنجی ها در رتبه دوم قرار دار شخصیت بسیار جالبی است. این فرد با نام آنتاناس موکوس دکترای ریاضی دارد و سابقا رییس دانشگاه ملی کلمبیا در بوگوتا بوده. یکبار در یکی از جلسات اعتراضی دانشجویان نسبت به افزایش شهریه برای پاسخگویی حاضر میشود اما دانشجویان به او اجازه صحبت نمیدهند و مدام سرو صدا و اعتراض میکنند. پس از مدتی که موکوس برای ساکت کردنشان تلاش بی نتیجه میکند ناگهان میچرخد و پشت به دانشجویان می ایستد وشلوارش را پایین میکشد و مسلما با اینکار به هدف خودش میرسد و همه را ساکت میکند. بعد از این جلسه فورا از سمت ریاست دانشگاه برکنار میشود اما این جریان به موضوع داغی در رسانه ها تبدیل میشود و باعث میشود که نام موکوس سر زبانها بیافتد। او هم از فرصت استفاده کرده و در انتخابات شهرداری بوگوتا شرکت میکند و صد البته که پیروز هم میشود. برای دو دوره متوالی شهرداربسیار محبوب و موفق بوگوتا میشود و سپس حزب سبز را پایه گذاری میکند تا برای انتخابات ریاست جمهوری تلاش کند.
غیر از این شلوار پایین کشیدن کارهای عجیب و جالب و خلاقانه بسیاری در جلسات و جوامع عمومی انجام داده که در کل بسیار مورد توجه و ستایش مردم کلمبیا قرار گرفته. هفته گذشته شایعه ای بر سر زبانها افتاد که موکوس مبتلا به بیماری پارکینسون است و چیزی نگذشت که تمام کانالهای رادیویی و تلویزیونی به نقل و تحلیل این شایعه پرداختند و هرچی دکتر مغز واعصاب در کل کشور بود بسیج شد تا نظر بدهد، تا اینکه بالاخره به عقل یکی رسید که از خود موکوس سئوال کند او هم خیلی رک و راست جواب داد بله من این بیماری را دارم و بیماریم در حدی است که دستم هنگام نوشتن کمی لرزش دارد اما به خوبی از عهده کارهایم بر می آیم و قبل از کاندیدا شدن هم یک سری آزمایش کامل انجام داده ام برای اینکه مطمئن شوم این بیماری اثری روی توانایی من نخواهد گذاشت که نتیجه خوب بوده. همین اعتراف ساده به کل قضیه پایان داد.
حالا این جریان را مقایسه کنید با ماجرای انتخابات در آمریکا، یک مثال ساده میزنم برای یاد آوری: در سال دوهزاروچهار که هوارد دین میخواست کاندیدای حزب دمکرات بشود. در یکی از سخنرانی های اولیه از سر شور و هیجان فقط یک فریاد ملایم کشید و همان فاتحه اش را برای تمام زندگی سیاسی اش خواند. انتخابات ایران هم که دیگر بماند خودتان بهتر میدانید.

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

بوی کتابفروشی های خیابان انقلاب

تا حالا هیچوقت فکر نکرده بودم که کتاب فروشی باید بوی خاصی بدهد. امروز اینجا سر راهم یه کتاب فروشی بود که حراج کرده بود و ناخداگاه وقتی پامو توش گذاشتم حس کردم که دانشجو هستم و وسط خیابون انقلاب به عادت همیشه وسط یکی از کتابفروشی ها ولو هستم. حس جالبی بود. با اینکه همه کتابها به زبان اسپانیایی بودن و من حتی تیتر خیلی هاشون رو هم نمیتونستم بفهمم اما انگار میدون انقلابه ... یکم که فکر کردم دیدم این بویی که اینجا میاد چیزیه که این ارتباط رو برقرار میکنه. بوی کاغذ ... بوی جوهر یا مخلوط هردو یا خلاصه بوی هرچی که هم اونجا میومد هم تو کتابفروشی های انقلاب ... حالا هی برو بارنز اند نوبل

زبان و شخصیت

گاهی وقتها متوجه میشوم که شخصیت آدمها بسته به زبانی که به آن صحبت میکنند کمی تغییر میکند. مثلا اگر شما همیشه شنیده اید که دوستتان به فارسی صحبت میکند اگر یکبار او را در موقعیتی ببینید که به زبان انگلیسی حرف بزند ممکن است جنبه کمی متفاوت تری از شخصیت او را که تا به حال ندیده اید مشاهده کنید. بعضی ها به یک زبان شوخ تر و سر زنده تر و در زبان دیگر جدی تر هستند.
این مشاهده را اولین بار از معلم انگلیسی ام داشتم. برای سالهای متمادی آقای ر هفته ای یکبار به خانه ما می آمد و یک ساعت و نیم با من و بعدش هم با برادرم کار میکرد. همیشه اصرار داشت که بجز سلام و علیک دم در هیچ کلمه فارسی دیگری برزبانش جاری نکند. و طبیعتا من همیشه با ایشان ارتباطم به زبان انگلیسی بود. بعدها که کنکور تمام شد و کلاس از حالت جدی در آمد و دیگر لازم نبود که فقط درس بخوانیم خیلی وقتها راجع به مسائل مختلف سر کلاس بحث میکردیم و گاهی به عنوان مشق به من مقالاتی میداد که بخوانم و هفته دیگر باهم تحلیل کنیم. فوق لیسانس جامعه شناسی هم داشت از کانادا و سرش درد میکرد برای بحث های بودار سیاسی اجتماعی. بنابراین من هر ذهنیتی که راجع به شخصیت آقای ر ساخته بودم بر مبنای مکالمه هایمان به زبان انگلیسی بود.
گذشت و من رفتم آمریکا و یک بار که برای سفر به ایران آمدم سراغ آقای ر را گرفتم و به دیدنش رفتم. اینبار آقای راز همان اول شروع کرد فارسی صحبت کردن. من در تمام مدت آن دیدار فقط به این فکر میکردم که این آقای ر چقدر با آن یکی که انگلیسی حرف میزد فرق دارد. انگار به انگلیسی آدم جوانتری بود و سرزنده تر. نمیدانم شاید چون سالهای جوانیش درکانادا انگلیسی صحبت کرده بود جوانی آن روزها با زبان انگلیسی عجین شده بود و درش مانده بود.
بعدها این پدیده را در آدمهای دیگر هم دیدم. نمونه اش آقای ف استاد راهنمای دوره دکترا. یا روبن پسر کلمبیایی که وقتی با هم اسپانیایی حرف میزنیم اصرار دارد که هر دو دقیقه یکبار مطمئن شود که من همه چیز را فهمیده ام و با آن لهچه خنده دارش به انگلیسی میگوید " دو یو آندستن؟" . وقتی اسپانیایی حرف میزند خیلی خواستنی است و وقتی انگلیسی حرف میزند حال به هم زن.

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

سئوالی از بانوان محترمه

بانوان محترم چنانچه زبانم لال متوجه شوید که شوهرتان به شما خیانت کرده است، بدین معنی که با زن دیگری همبستر شده است چه عکس العملی نشان خواهید داد؟
1- ترکش میکنم گوساله نفهمو
2- کنارش می ایستم و به زندگی ادامه میدم
3- بستگی به شرایط داره

شترگاوپلنگ

این پسره اومده برای دو هفته اینجا درس بده، هم سن و سال منه پدر چینی مادر انگلیسی خودش آمریکایی که تو فرانسه زندگی میکنه. یه کم داجه ولی بچه خوبیه اما نمیدونم چرا من اصلا هیچ کششی بهش ندارم! خیلی عجیبه .... همه همکارا هم یه جورایی انتظار دارن که ما دوتا با هم یه جورایی جور بشیم. خیلی با مزه است ولی منی که گاهی به جرز دیوار رحم نمیکنم نمیدونم اصلا چرا هیچ حسی به این بابا ندارم. بهتر البته، حوصله ندارم ... فعلا تا بوینوس آیرس صبر میکنم ببینم اونجا چی میشه.

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

روابط مریض

گاهی به نظرم میرسه که بعضی روابط اصلا بیمارگونه تعریف شده اند و در صدر فهرست این روابط بیمار هم رابطه مادر و دختری است. اگر دختر هستید یک لحظه فکر کنید که آیا حاضر بودید مادرتان را به عنوان دوست انتخاب کنید؟ یعنی اگر یک جایی مثلا در کلاس زبان برای اولین بار به چنین کسی بر میخوردید چه برداشتی راجع بهش داشتید؟
اگر پاسختان اینست که اصلا خوشم نمی آمد پس درد من را میفهمید ... خصوصا که مادر بنده خیلی هم اصرار داره که دوست من باشه و نه مادرم. خودش رو کاملا هم پالگی و رفیق من میدونه بدون اینکه از من بپرسه که آیا من هم چنین حسی دارم؟
هرازگاهی که متوجه بی تفاوتی من میشه یه تک مضرابی میزنه مبنی بر اینکه "تو همیشه باباتو بیشتر از من دوست داشتی " یا "تو منو مثل بابات دوست نداری" که کاملا صحت داره. من بابام رو دوست خودم میدونستم و کاملا هم شخصیتی بود که اگر پدرم نبود بازهم با کمال میل و علاقه طالب دوستی اش بودم.
رابطه مریض دیگه هم رابطه زن و شوهریه، اشتباه نکنید اگر با همسرتون رابطه خیلی خوبی دارین بدونین که این رابطه دوستیه نه همسری. منظور من صراحتا رابطه اون دسته از افرادیه که "زن" یا "شوهر" کسی هستند.

یه گندی زدم که ...

یه گندی زدم که اگه الان همتون باهم جمع بشین هم نمیتونین درستش کنین. توی وبلاگی یکی راجع به یکی دیگه کامنت نوشتم به هوای اینکه کامنتها خصوصین نگو که نه و طرف هم مرتب وبلاگ رو چک میکنه اوه اوه اوه چه افتضاحی شد ... از یه نظر هم بد نشد ولی چون متوجه شدم که طرف چهار چشمی تو فضای مجازی دنبال اینه که ببینه من چیکار میکنم و کجا برای کی چی مینویسم و این خودش باعث شد دوست عزیزم رو بهتر بشناسم و روابطم و باهاش بهتر کنترل کنم. خوشم نمیاد از آدمهای متوقع و کینه ای و این طرف هم همین الان ثابت کرد که هردو این خصوصیات رو شدیدا داره پس دیگه نمیتونه در دایره دوستان خیلی نزدیک من باشه، والسلام

اولین نوشته این بلاگ

بعد از ماهها درگیری با خودم بالاخره امشب تصمیم گرفتم که این کار رو بکنم، یعنی این بلاگ رو راه بندازم و بنویسم از این در و اون در. از دیده ها و شنیده ها، از احساسات و درگیری های شخصی و هر چیزی که در طول روز از ذهنم میگذره. قبلا هم خیلی وقت ها برای مرتب کردن ذهن و افکارم مینوشتم ولی در قالب یادداشتهای شخصی. حالا شاید بعضی از این نوشته ها رو هم اینجا بذارم.
اولین مطلبی که میخوام بنویسم قطعنامه سال 1389 که خودم برای خودم صادر کردم. در واقع فهرست چیزهایی که دلم میخواد امسال بهشون برسم. بعدش هم شاید یکم از درگیری های عشقی بنویسم یا یادداشتهای قبلی رو بذارم اینجا