تا حالا هیچوقت فکر نکرده بودم که کتاب فروشی باید بوی خاصی بدهد. امروز اینجا سر راهم یه کتاب فروشی بود که حراج کرده بود و ناخداگاه وقتی پامو توش گذاشتم حس کردم که دانشجو هستم و وسط خیابون انقلاب به عادت همیشه وسط یکی از کتابفروشی ها ولو هستم. حس جالبی بود. با اینکه همه کتابها به زبان اسپانیایی بودن و من حتی تیتر خیلی هاشون رو هم نمیتونستم بفهمم اما انگار میدون انقلابه ... یکم که فکر کردم دیدم این بویی که اینجا میاد چیزیه که این ارتباط رو برقرار میکنه. بوی کاغذ ... بوی جوهر یا مخلوط هردو یا خلاصه بوی هرچی که هم اونجا میومد هم تو کتابفروشی های انقلاب ... حالا هی برو بارنز اند نوبل
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر