از چند روز پیش که مقاله شادی صدر و پشتش عکس العمل خانمهایی رو خوندم که به نظر میومد خیلی از این موضوع آزار و اذیت خیابانی و نگاهها و متلکهای کثیف بعضی یا همه آقایون رنج کشیدن متعجبم که چرا من چنین حسی ندارم؟ یا حداقل به این شدت ندارم. من هم توی همون کوچه ها و خیابونها بزرگ شدم؛ توی همون تاکسی هایی سوار شدم که اگر دونفره جلو مینشستیم راننده به احتمال خوبی حال میکرد که دستش رو به جای دنده روی پروپاچه ما بذاره. همون خیابونهایی رو هر روز از خونه تا مدرسه و بالعکس متر کردم که توش پسرهای دبیرستانی کمین کرده بودن که تا رد میشیم متلک آبدار مناسب حالی بندازن و خودشون و بقیه رفقاشون قاه قاه بخندن.
خداییش هم من سوژه متلک توپی بودم. به مانتوی کیسه ای جلو بسته و مقنعه پشت کش دار اضافه کنید عینک ته استکانی گنده زرد، یک جفت ابروی پاچه بزی و یه خرمن سبیل، که اون روزها اجازه نداشتیم بند بندازیم، خودتون متوجه میشین چرا. متلک آب هویج بدم خدمتتون و عینکی چارچشمکی و اینا که دیگه خوراک روزانه بود. اما یکی از این متلک ها که خوب هنوز یادم هست این بود که پسره خیلی جدی اومد جلو انگار که واقعا یه سئوالی داره، گفت خانوم ببخشید شما پدرتون کارخونه نخ ریسی دارن؟ من برای چند ثانیه هاج و واج بهش نگاه کردم و فقط وقتی متوجه موضوع شدم که شلیک خنده دوستاش محکم خورد تو صورتم ... ولی من خودمم از شدت خنده نتونستم جوابشو بدم و همه مون با هم شروع کردیم به خندیدن.
من فکر میکنم شاید این عدم حساسیت من برمیگرده به دلایل شخصیتی و تربیتی و خانوادگی که بعدا یه جای دیگه مینویسم. اما لابه لای همین افکار کم کم به ذهنم رسید که شاید هم اتفاقی که درسن پایین تر از متلک شنوی برام افتاد در این بی حسی من بی تاثیر نباشه.
پنجم دبستان بودیم که یه روز گفتن بیاین برین امتحان مدرسه تیزهوشان بدین، ما هم رفتیم. تابستون که شد یه روز زنگ زدن که دخترتون تو امتحان قبول شده و بیاین مصاحبه. روز مصاحبه یک روز قبل از تاسوعا عاشورا بود و من درست یادم هست که مادر و بابا خیلی با خودشون کلنجار رفتن که آیا روز مصاحبه برخلاف اعتقادشون لباس مشکی بپوشن که آینده دخترشون خراب نشه یا اینکه سر اعتقادشون وایسن و با همون لباسی که معمولا میپوشن اونجا حاضر شن. آخر سر یادمه که یه چیزی این وسط انجام شد، چیزی مثل سورمه ای که تیره باشه ولی مشکی هم نباشه، که هم به نعل زده باشیم هم به میخ. اما شرط میبندم که اگه بابا اون موقع میدونست که با چه کسانی قراره طرف باشه با کراوات قرمز میرفت! حیف که دیگه نیست که ازش بپرسم.
طبق اقرار بعدی خود خانم مدیر مدرسه تیزهوشان اون سال اولین و آخرین سالی بود که سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (که از این پس در این نوشته سمپاد خوانده خواهد شد) به طور آزمایشی تصمیم گرفته بود که بچه ها رو فقط از روی تست هوش اولیه گزینش کنه و به مصاحبه که ظاهرا سالهای قبل یک جور گزینش عقیدتی و ارزشی بوده وزن نده، یا وزن کمی بده. بنابراین توی مصاحبه هم از ما سئوالات خیلی کلی پرسیده شد مثل اینکه چه ورزشی میکنی یا تفریحاتت چیه و از این حرفا، فقط یادم هست که ازم پرسیدن که نماز میخونم یا نه و منم بعد کمی منّ و منّ دروغکی گفتم که میخونم، ولی بابا فوری اضافه کرد که "البته شکسته بسته ... خودتون میدونین دیگه، جوونای این دور و زمونه ..." و یکی از آقایون مصاحبه گر که ریش تراشیده و تر وتمیز بود فوری از رو سئوال رد شد و نذاشت شوک زیادی به اون یکی آقاهه که ریشو و پیرهن روی شلواری بود و به وضوح حزب اللهی میزد وارد شه.
خلاصه مصاحبه هم به خیر و خوشی انجام شد و ما مفتخر به دریافت نشان تیزهوشی از دست سرکار خانم حائری زاده مدیره فخیمه مدرسه فرزانگان تهران شدیم (الان داشتم فکر میکردم که اگه بخوام یه صفحه تو فیس بوک درست کنم که بگه "من شرط میبندم که میتونم حداقل ایکس نفر پیدا کنم که از خانم حائری متنفرن" ایکس رو باید چند بذارم؟!)
مدرسه که شروع شد دیدیم که توی بچه های همسال ما به طور مشخصی تعداد بچه "طاغوتی" ترها از بقیه سالها بیشتره که دلیلش هم ظاهرا همین مصاحبه غیر گزینشی غیر ارزشی بود. همون روزای اول مدرسه که سر هر کلاسی خودمون رو معرفی میکردیم یادمه که خانم معلم علوم اجتماعی وقتی اسم من رو شنید جلوی همه و باصدای بلند ازم پرسید: "تو همونی هستی که سانفرانسیسکو به دنیا اومده؟" و من که بدجوری از طرز تلفظ غلیظ و طعنه آمیز خانم معلم جا خورده بودم گفتم که بله. باز پرسید که بورلی هیلز رفتی تا حالا؟ تا چند سالگی اونجا زندگی کردی؟ گفتم هیچی سه ماهه که بودم و مادر و پدرم درسشون تموم شد برگشتیم ایران و من اصلا هیچی یادم نیست و از اون به بعد هم هیچوقت نرفتم. یادمه که بعد کلاس چند تا از بچه ها هم اومدن ازم پرسیدن که چی و کی و کجا و چطور ... تا اون روز من فکر نکرده بودم به این موضوع که محل تولدم ممکنه برای کسی حتی جالب باشه، چه برسه که بعدا تلویحا به عنوان جرم شناخته بشه.
یک کم که جا افتادیم و دوست و رفیق پیدا کردیم و از قپی اومدنهای کی از کی تیزهوش تره برای هم در اومدیم، دار و دسته بازی ها و گروه و گروه کشی شروع شد ... یه عده رفتن دنبال بسکتبال بازی کردن و ورزش، یه عده از همون اول دنبال درس و المپیاد و دانشمندی و یه عده قلیلی هم مثل من دنبال مسخره بازی و خنده و سر به سر دیگران گذاشتن. خصوصا توی سرویس از خونه به مدرسه و بالعکس یادمه که خیلی خوش میگذشت. هرروز پول جمع میکردیم و شیرینی مخریدیم سرراه برگشت به خونه، توی سرویس هم خنده بازار بود، سر به سر سال بالایی ها میذاشتیم و جیغ و داد و سرتو بکن از پنجره بیرون به ماشینا زبون درازی کن و ... اصلا فکر هم نمیکردیم که کار بدی میکنیم، الان که خوب فکر میکنم میبینم که واقعا به اقتضای سن و سالمون خیلی هم عجیب نبود این کارا .... اما وای وای وای ... نه نه نه ... آخ آخ آخ ... یک دختر تیزهوش باید نمونه باشه، شماها نماینده های سمپاد توی جامعه هستین، شماها باید عین خاله خان باجی ها خانوم باشین، این پاتون رو بندازین رو اون پانون و جدی باشین؛ یعنی چی که جای بحث علمی تو سرویس سرتو از پنجره کردی بیرون؟ برای چی نون خامه ای پرت کردی به ماشین مردم تو خیابون ... چرا ادای معلم هارو تو سرویس در آوردی؟ وای وای وای ... چرا گفتی که از پسر همسایتون خوشت میاد؟ مگه دختر تیزهوش اصلا از پسر خوشش میاد؟ اصلا ما فکر نمیکنیم تو بتونی به تیزهوش بودن ادامه بدی با این وضع ...
این حرفا البته هیچ کدوم شفاها یا کتبا و مستقیم گفته نمیشد بلکه همه اش رو یا به سبک معظم له خطاب به دشمن فرضی و خیلی کلی و در لفافه سر صف میگفتن یا میتونستی از توی نگاه ناظم ها و بعضی معلم ها بخونیشون یا اصلا گاهی توی هوا استشمام کنی.
تابستون سال دوم راهنمایی مدرسه یه اردو ترتیب داد به اصفهان و بختیاری، اردوی چهار روزه که ازهمه مقاطع هم توش بودن به علاوه شیش هفت تا از معلم ها و ناظم ها. رفتیم مجتمع جهانگردی سامان توی یک ویلای بزرگ و همون شب اول وقتی همه خوابیدن با چند تا از بچه ها نقشه کشیدیم که با بالش حمله کنیم به اتاق بغلی ... مدتی که از خاموش شدن چراغا گذشت و مطمئن شدیم که همه خوابن چهار پنج نفری با بالش حمله گاز انبری رو شروع کردیم و چند ثانیه بیشتر طول نکشید که همه اون شیش هفت تا معلم و ناظم که توی یه اتاق دیگه خوابیده بودن سراسیمه خودشونو رسوندن به محل حادثه و ما رو درحال روده بر شدن از کف زمین جمع کردن و با نگاههای بسیار خشمناک و شماتت بار و پچ پچ های بسیار مشکوک بین خودشون به ما فهموندن که یه ذره بیشتر نمونده که صلاحیت تیزهوش بودن رو از دست بدیم.
حالا که فکر میکنم میبینم که برای من این طرز نگاههای ملامت کننده معلمها و ناظم ها و خانم حائری که به زبون بی زبونی به ما میفهموند که تو از جنس ما نیستی و تو صلاحیت نداری و تو بلند میخندی و تو همیشه مجرمی و هر اتفاقی که میافته یه سرش به تو میرسه خیلی بیشتر از نگاههای کثیف بعضی مردها تو خیابون و متلک هاشون و مالش های توی تاکسی تنفر دارم.
بگذریم، اردو تموم شد و ما رفتیم سر خونه زندگیمون تا اینکه روز ثبت نام سال سوم راهنمایی شد. وقتی رفتیم برای ثبت نام ناظم مقطع ما، که در نفرت انگیزی برای من با خانم حائری برابری میکنه (وباید یادم باشه که براش یه صفحه شرط بندی توی فیس بوک درست کنم) به مادرم مفتخرانه اعلام کرد که دختر شما روفقط به عنوان "مشروط اخلاقی" میتونیم ثبت نام کنیم.
مادر: "چرا خانوم، مگه دختر من چه کار کرده؟"
خانم شبستری: " ایشون یک سری حرکاتی انجام داده اند توی اردو که شایسته یک دختر تیزهوش نیست، من صلاح نیست که جزئیاتش رو بگم"
و من اونجا داشتم به خودم میلرزیدم که الانه که خانم شبستری یا ماجرای بالش رو لو بده یا قضیه احضار روح رو و مامانم هم برگرده محکم بزنه تو گوشم. داشتم تصویر آهسته صحنه توگوشی خوردن رو تو ذهنم بازسازی میکردم که دیدم مادر از جا بلند شد و گفت: "خانم محترم یک دسته دختر دوازده تا شونزده ساله به همراه یه لشکر مربی آخه مگه چه کاری میتونن بکنن که اینقدر غیر اخلاقی باشه؟ ما اصلا باید فکر کنیم راجع به اینکه میخوایم دخترمون رو تو همچین مدرسه ای که توش خنده و شیطونی جرمه ثبت نام کنیم یا نه" و از همونجا رفتیم خونه. توی راه من هنوز متعجب بودم که پس چرا مادر حداقل نمیپرسه که چه غلطی کردی آخه دختر؟ تا کی میخواد صبر کنه؟ نکنه شب تو خونه جلوی بابا میخواد بازجوییم کنه ... خونه که رسیدیم و بابا هم اومد جلسه خانوادگی شروع شد، ولی صحبت فقط از این بود که آیا چند روز مونده به شروع مدارس میشه جای دیگه پیدا کرد یا نه.
من البته خودم اصلا دلم نمیخواست که از اون مدرسه در بیام و به همین راحتی از تیزهوشی استعفا بدم و دوباره برم قاطی بچه های "مدرسه معمولی". بالاخره هرچی باشه توی این دو سالی که اونجا بودم دل خیلی از بچه های دوست و آشنا رو آب کرده بودم و کلی ابهت و احترام بابت همین مدرسه برای خودم بهم زده بودم. همه همیشه میومدن و سئوال های درسیشونو از من می پرسیدن، بهم یه جوری نگاه میکردن که انگار از اونا یکم بهترم و برام خیلی سخت بود که از همه این دبدبه و کبکبه دست بکشم. با اصرار من خلاصه قرار شد که زیر ورقه مشروطی رو امضا کنیم که هم من بی جا و مکان نمونم و هم پیش چشم همه خوار و خفیف نشم آخر عمری. و خلاصه اینجوری شد که من در سن نحص سیزده سالگی امضا دادم که مشکل اخلاقی دارم. جز من سه چهارتا دیگه از همرزمان حمله بالشی هم همین بلا سرشون اومد. سر این ماجرا هم توی خونه هرگزهیچ تذکری به من داده نشد و حتی هیچ سئوالی هم از من پرسیده نشد ...
اما چشمتون روز بد نبینه که تمام سال سوم راهنمایی مجبور بودم نگاههای زشت و توهین آمیز همه ناظم ها و بعضی معلم ها رو تحمل کنم و همه اش به خودم بلرزم که نکنه یه خطای دیگه ازم سر بزنه و وسط سال عذرم رو بخوان. البته دروغ چرا تو همون سال هم یک کم که گذشت و ماجرای "مشروط اخلاقی" فراموشم شد دوباره دو سه تا دسته گل گنده دیگه به آب دادم. مهمترینش این بود که یکی از سوگلی های خانم حائری رو که سه چهار سال هم ازما بزرگتر بود باهمدستی دوسه تا از همون همرزمان بالشی سر کار گذاشتیم. یه داستان ساختیم از یه پسری که اصلا وجود خارجی نداشت و وانمود کردیم که پسره یک دل نه صد دل عاشق سوگلی خانم حائری شده. از طرف پسره تو جردن با دختره قرارمیگذاشتیم و حتی آمار هم گرفته بودیم که چند درصد از بچه های هر مقعطع مطلعن که این قضیه سر کاریه و چند درصد فکر میکنن که واقعیه و چند درصد اصلا از ماجرا بیخبرن. آمار رو هم روی یه کاغذ آ چهار با نمودار میله ای که تازه تو کلاس ریاضی یاد گرفته بودیم رسم کردیم و یکی از بچه ها هم ازش یک عالمه فتوکپی گرفت و دوبرار قیمت فتوکپی توی مدرسه فروختیم، برگی ده تومن. سندش هم توی خونه یکی از همین بچه ها موجوده. همه چی داشت خوب پیش میرفت و ما هرروز سوژه خنده داشتیم تا اینکه سر آخر دیگه خود خانم حائری زحمت تذکر شفاهی رو توی دفترشون کشیدن و گفتن که این کار رو بس کنید!! ما هم خیلی ترسیدیم و بس کردیم و رفتیم به دختره راستشو گفتیم و عذر خواهی کردیم ... ولی باز هم نفهمیدیم چرا و به خانوم حائری اصلا چه ربطی داره...اما از ترس عزل از مقام شامخ تیزهوشی اینکارو کردیم.
یکی دیگه از شیرین کاریهام هم این بود که توی امتحانات نهایی سوم راهنمایی که میرفتیم حوزه و با بچه های مدارس دیگه مخلوط میشدیم من هرروز قبل امتحان همه بچه های خودمون رو جمع میکردم و میرفتم بالای یه سکو و دعای قبولی در امتحان رو تلاوت میکردم و همه پشت سرم تکرار میکردن. این دعای بی نمک من درآوردی تشکیل شده بود از یک سری اصوات نامفهوم که با یه آهنگ شل خاصی تکرار میشد. و اون موقع اصلا به عقل ناقصم خطور هم نمیکرده که چه جرم بزرگی دارم مرتکب میشم، یه چیزی تو مایه های اقدام علیه امنیت ملی در اشل مدرسه.
گذشت تا اینکه تابستون شد و امتحان به اصطلاح "فیلتر" رو که برای رفتن به مقطع دبیرستان همون مدرسه بود دادیم. وقتی جوابها اومد من نمره کافی رو آورده بودم و خوشحال و خندان رفتیم برای ثبت نام که ناگهان دیدم که اسمم توی لیست اخراجی ها روی دیواره. چرا؟ چی؟ کی؟ کجا؟ بعله، نخیر، باشه، نباشه.... و خلاصه اینکه این دخترِ حالا چهارده ساله مشکل اخلاقی دار دیگه نمیشه قاطی بچه های ما باشه چون نه تنها خودش مشکل داره بلکه داره اخلاق بقیه رو هم خراب میکنه.
ای بابا آخه چرا؟ و تنها جوابی که خانم حائری زاده با اون لبخند زورکی و آرامش کاملا مصنوعیش به بابا داد این بود: "معیارهای خانوادگی شما با معیارهای مدرسه ما و سمپاد منطبق نیست"
و هرچی بابا سعی کرد که بفهمه این معیارهای از پیش اعلام نشده چی هستن و چرا از روز اول کسی یه کاغذ نداده دستمون که اینها معیارهای مدرسه ماست و یا رعایت میکنین یا میفرمایین مدرسه "معمولی"، بازم مرغ خانم حائری یه پا داشت و اونم تکرار این جمله بود :
"معیارهای خانوادگی شما با معیارهای مدرسه ما و سمپاد جور نیست".
من اونجا برای اولین بار متوجه شدم که معیار یعنی چی: یعنی که بابات به جای کراوات و ادکلن چفیه و گلاب به خودش بزنه بیاد انجمن اولیا مربیان خیلی بهتره؛ یعنی که متولد سانفرانسیسکو نباشی؛ یعنی که توی مدرسه دخترونه که هیچ جنس ذکوری جز آقای طلایی، بابای مدرسه، و گربه نره وجود نداره بلند نخندی؛ یعنی که نری به همه بچه ها شماره صفحه کتاب زیست شناسی مقدماتی رو که راجع به تولید مثل پستاندارانه لو بدی و از نحوه تولید مثل گاو نتیجه بگیری که لابد آدمیزاد چه جوری تولید مثل میکنه و ... چون اینا همه مشخصات یک دختر تیزهوشه و تو هیچکدومو نداری، خاک بر سرت. حالا بشین و همه دوستات که دانشمند شدن تو بافتنی بباف ...
من که دیگه تیزهوش به حساب نمیومدم و هنوز گیج و گنگ این تنزل عظیم درجات بودم باید با خودم کنار میومدم که برم مدرسه معمولی و به خوشحالی بعضی بچه های دوست و فامیل هم توجه نکنم که حالا دوباره من مثل اونها شدم. ولی بابا ضمن ابلاغ رسمی اینکه "خاک برسر مدرسه ای که لیاقت دختر من رو نداره" به خانم حائری زاده، موضوع رو تا سطح رئیس دفتر ریاست جمهوری که سمپاد زیر نظرش بود، پیگیری کرد تا بهشون بفهمونه اگه معیاری وجود داره باید از اول گفته بشه و نمیشه انتظار داشت که همه به یک سری معیارهای تلویحی و ناگفته پایبند باشن و درصورت عدول هم اخراج بشن. (میتونین حدس بزنین که چقدر این روشنگری بابا موثر بود، درضمن مدرک این قضیه هم هنوز توی خونه ما به صورت یه پرونده کلفت از نامه نگاری های بابا به سمپاد و دفتر ریاست جمهوری موجوده.)